{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#داستان_شب

#داستان_شب

ملا نصر‌الدین با دوستی صحبت می‌کرد. خوب ملا، هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده‌ای؟ ملا نصر‌الدین پاسخ داد:  فکر کرده‌ام. جوان که بودم، تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم اما او از دنیا بی‌خبر بود. بعد به اصفهان رفتم؛ آن جا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره‌ی آسمان داشت، اما زیبا نبود. بعد به قاهره رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا با ایمان و تحصیل کرده‌ای ازدواج کنم.

پس چرا با او ازدواج نکردی؟  آه، رفیق! متاسفانه او هم دنبال مرد کاملی می‌گشت!
دیدگاه ها (۱)

■ اگر خدا به دعاهای انسان‌ها گوش می‌کرد، باید تمام انسان‌ها ...

‏زندگی درست مثل نقاشی کردن است؛خطوط را باامید بکشید اشتباهات...

وقعا...

بعضیا...

☆راند اخر☆part 2ات: هیچی نگفنم و بدون صدا رفتم تو اتاقم روی...

شوهر یا ارباب

ارباب منPart2خانم بزرگ:نه خونه ی تو اینجاست حالا برو سر کارت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط