پارت ۳
پارت ۳
قرمز شده بود، خودکاری که توی دستش بود رو اونقدر فشار میداد که خم شد
تهیونگ:دستشو ول کن
ته هیون با تعجب برگشت سمت تیهونگ
ته هیون:ببخشید؟
تهیونگ:گفتم دستشو ول کن
ته هیون دستمو اروم ول کرد
ته هیون:مشکلی پیش اومده
تهیونگ:داری حواس بقیه رو پرت میکنی.... و یانکه خیلی داری به....
وسط حرفش پریدم
ا.ت:استاد کیمممم.....
تهیونگ نگاهشو به من داد
تهیونگ:بعدا راجبش حرف میزنیم
ته هیون نمیفهمه قصیه چیه با خنده عصبی لب زد
ته هیون:ایشون خودشون میتونن راجب زندگیشون تصمیم بگیرن نیاز به دخالت ندارن
همین جمله تیر خلاص بود
تهیونگ خودکار خمشده رو روی میز گذاشت و با آرامش عجیبی نگاهش کرد.
تهیونگ: درست میگی.
تههیون لبخند کوتاهی زد، انگار فکر کرد بحث تموم شده.
اما تهیونگ ادامه داد:
تهیونگ: ولی وقتی کسی توی کلاس من باعث حواسپرتی دانشجوها میشه، دیگه فقط مسئلهی شخصی خودش نیست.
تههیون: من که کاری نکردم.
تهیونگ نگاه کوتاهی به دست من انداخت و دوباره به چشمهای تههیون خیره شد.
تهیونگ: واقعاً؟
لحنش اونقدر سرد بود که لبخند تههیون محو شد.
تهیونگ: پس از این به بعد، فاصلهات رو حفظ کن. این آخرین باره که دربارهش بهت تذکر میدم.
تههیون: و اگه نکنم؟
تهیونگ چند لحظه ساکت موند.
تهیونگ: اونوقت مجبور میشم بهت یادآوری کنم اینجا دانشگاهه، نه جایی برای امتحان کردن شانسِت با دانشجوها.
کلاس کاملاً ساکت شده بود.
من فقط به تهیونگ خیره مونده بودم
تهیونگ برگشت سمت تخته و خیلی عادی گفت:
تهیونگ: صفحهی ۷۸ رو باز کنید.
_____
کلاس تموم شد
خواستم برم بیرون که با صدای تهیونگ متوقف شدم
تهیونگ:شما بمون
ته هیون وقتی حرف تهیونگو شنید وایساد
کلاس خالی شد
فقط ما سه نفر موندیم
تهیونگ:من با شما نبود اقا.... بیرون
ته هیون نگاهشو تیز کرد
ته هیون:اگه نفرمایم چی؟
تهیونگ چند قدم جلو اومد
تهیونگ:خودم پرتت میکنم بیرون
ته هیون:فکر نکنم اینجا ملک شخصیتون باشه که بخواین منو ازش پرت کنید بیرون.... با ا.ت چی کار داری؟
تهیونگ انگشت اشارشو اورد بالا و با اعصبانیت لب زد
تهیونگ:اخرین بارت باشه با اسم کوچیک صداش میکنی
ته هیون: استاد شما چیکاره ایشونید.. که بهش دستور میدی
ته هیون دست منو گرفت و میخواست منو با خودش ببره که از اونور تهیونگ دست منو گرفت نگاهی تیزی به ته هیون کرد
تهیونگ:ولش کن....
........
ادامه درد
'
قرمز شده بود، خودکاری که توی دستش بود رو اونقدر فشار میداد که خم شد
تهیونگ:دستشو ول کن
ته هیون با تعجب برگشت سمت تیهونگ
ته هیون:ببخشید؟
تهیونگ:گفتم دستشو ول کن
ته هیون دستمو اروم ول کرد
ته هیون:مشکلی پیش اومده
تهیونگ:داری حواس بقیه رو پرت میکنی.... و یانکه خیلی داری به....
وسط حرفش پریدم
ا.ت:استاد کیمممم.....
تهیونگ نگاهشو به من داد
تهیونگ:بعدا راجبش حرف میزنیم
ته هیون نمیفهمه قصیه چیه با خنده عصبی لب زد
ته هیون:ایشون خودشون میتونن راجب زندگیشون تصمیم بگیرن نیاز به دخالت ندارن
همین جمله تیر خلاص بود
تهیونگ خودکار خمشده رو روی میز گذاشت و با آرامش عجیبی نگاهش کرد.
تهیونگ: درست میگی.
تههیون لبخند کوتاهی زد، انگار فکر کرد بحث تموم شده.
اما تهیونگ ادامه داد:
تهیونگ: ولی وقتی کسی توی کلاس من باعث حواسپرتی دانشجوها میشه، دیگه فقط مسئلهی شخصی خودش نیست.
تههیون: من که کاری نکردم.
تهیونگ نگاه کوتاهی به دست من انداخت و دوباره به چشمهای تههیون خیره شد.
تهیونگ: واقعاً؟
لحنش اونقدر سرد بود که لبخند تههیون محو شد.
تهیونگ: پس از این به بعد، فاصلهات رو حفظ کن. این آخرین باره که دربارهش بهت تذکر میدم.
تههیون: و اگه نکنم؟
تهیونگ چند لحظه ساکت موند.
تهیونگ: اونوقت مجبور میشم بهت یادآوری کنم اینجا دانشگاهه، نه جایی برای امتحان کردن شانسِت با دانشجوها.
کلاس کاملاً ساکت شده بود.
من فقط به تهیونگ خیره مونده بودم
تهیونگ برگشت سمت تخته و خیلی عادی گفت:
تهیونگ: صفحهی ۷۸ رو باز کنید.
_____
کلاس تموم شد
خواستم برم بیرون که با صدای تهیونگ متوقف شدم
تهیونگ:شما بمون
ته هیون وقتی حرف تهیونگو شنید وایساد
کلاس خالی شد
فقط ما سه نفر موندیم
تهیونگ:من با شما نبود اقا.... بیرون
ته هیون نگاهشو تیز کرد
ته هیون:اگه نفرمایم چی؟
تهیونگ چند قدم جلو اومد
تهیونگ:خودم پرتت میکنم بیرون
ته هیون:فکر نکنم اینجا ملک شخصیتون باشه که بخواین منو ازش پرت کنید بیرون.... با ا.ت چی کار داری؟
تهیونگ انگشت اشارشو اورد بالا و با اعصبانیت لب زد
تهیونگ:اخرین بارت باشه با اسم کوچیک صداش میکنی
ته هیون: استاد شما چیکاره ایشونید.. که بهش دستور میدی
ته هیون دست منو گرفت و میخواست منو با خودش ببره که از اونور تهیونگ دست منو گرفت نگاهی تیزی به ته هیون کرد
تهیونگ:ولش کن....
........
ادامه درد
'
- ۲۶۸
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط