: در جوانی بی حسین احساس پیری می کنم
: در جوانی بی حسین احساس پیری می کنم
بگذر از پیری که احساس حقیری می کنم
دولت عشقش بنازم با لباس نوکری
در سفارتخانه دلها سفیری می کنم
من فقیر اهل بیتم لیک کشکولم پر است
فخر با تاج شهان با این فقیری می کنم
گفت زاهد : از چه رو بر سینه محکم میزنی ؟
گفتم از آئینه دل گرد گیری می کنم
من اسیر رشته زلف حسینم ، مدعی
ناز بر آزادگان با این اسیری می کنم
گر امیرالعاشقین این عشق را امضا کند
میروم عرش و ملائک را امیری می کنم
در حرم ناخوانده رفتم حضرت معشوق گفت
خود بیا ، بی خود بیا مهمان پذیری میکنم .
بگذر از پیری که احساس حقیری می کنم
دولت عشقش بنازم با لباس نوکری
در سفارتخانه دلها سفیری می کنم
من فقیر اهل بیتم لیک کشکولم پر است
فخر با تاج شهان با این فقیری می کنم
گفت زاهد : از چه رو بر سینه محکم میزنی ؟
گفتم از آئینه دل گرد گیری می کنم
من اسیر رشته زلف حسینم ، مدعی
ناز بر آزادگان با این اسیری می کنم
گر امیرالعاشقین این عشق را امضا کند
میروم عرش و ملائک را امیری می کنم
در حرم ناخوانده رفتم حضرت معشوق گفت
خود بیا ، بی خود بیا مهمان پذیری میکنم .
- ۳.۰k
- ۱۱ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط