بازیگران زندگی
بازیگران زندگی
part78
(ویو نویسنده)
ا.ت : خب من میرم بخوابم
م/ا.ت : خیلی خب امشب ولت میکنم اما فردا بایو همه چیزو توضیح بدی
ا.ت : خیلی خب شب بخیر
ا.ت بلند شد ، رفت داخل اتاقشو ولباساش رو عوض کرد هنوز هم توی شک بود میخواست هرچی زودتر تمام قضیه رو برای جیوو تعریف کنه ، گوشیش رو برداشت و به دوستش جیوو پیام داد :
ا.ت>>>جیوو فردا باید حتما ببینمت
بعد از چند دقیقه جیوو براش پیام فرستاد
جیوو>>>چیشده؟!
ا.ت>>>گفتم باید ببینمت فردا میتونی بیای شرکت جونگکوک؟
جیوو>>>باشه میام
ا.ت>>>ممنون
و بعدش گوشی رو خاموش کرد و دراز کشید تا بخوابه اما فکرش همش پیش جونگکوک بود : یعنی الان توی زندان خوب خوابیده؟
با خودش گفت
اَه دختر چرا به اون فکر میکنی
و بعدش چشماش رو بست و بالاخره خوابید
{ویو صبح ، ا.ت}
کافه شرکت جئون ساعت ۹:۳۵ :
ا.ت : و یهو بوم جین جلوم زانو زد و بهم پیشنهاد ازدواج داد
جیوو : چیی! دختر مغزم هنگ کرد
ا.ت : منم همینطور
جیوو : پس به خاطر همینه جونگکوک دیشب نیومد خونه
ا.ت : اره بازداشتش کردن و پدربزرگتون...
جیوو : پدربزرگ جونگکوک ، یادت رفته ؟ ما ناتنییم
ا.ت : اوه راست میگی...به هر حال قرار شد که ما دوتا باهم ازدواج کنیم
جیوو : اینو هزار بار گفتی فهمیدم
ا.ت : هوففف...من هنوز میخوام کار کنم و یه طراح مشهور بشم نمیخوام ازدواج کنم اونم با کسی مثل جونگکوک
جیوو : مگه جونگکوک چشه؟
ا.ت : اون یه حرومزاده ست ، خیلی از خودش راضیه همیشه فکر میکنه که با پول میتونه همه چیو داشته باشه
یونگ : اهممم
یهو از کجا پریدم و پشت سرم رو نگاه کردم دستیار جونگکوک بود اون اینجا چیکار میکنه وقتی رئیسش تو بازداشتگاه ست ،روبه من کرد و گفت
یونگ : سلام خانوم جئون
ا.ت : خانوم جئون؟!!!!
یونگ : مگه قرار نیست زن داداشم بشی؟
ا.ت : اوه...آره راست میگی بهش عادت نکردم
یونگ : میتونم چند دقیقه باهاتون خصوصی حرف بزنم؟
(جیوو تو دلش : چشمم روشن خصوصی ها؟که اینطور)
یه نگاهی به جیوو انداختم و به یونگ گفتم
ا.ت : البته
بلند شدم دنبال بیونگ رفتم و یه چند متر اونور تر وایسادیم
یونگ : خب راستش...من کمک میخواستم
ا.ت : چه کمکی؟
یونگ : میتونم یه راز بهتون بگن؟
رومو برگردوندم و پشت سرم رو نگاه کردم که مبادا جیوو دنبال ما اومده باشه و بعد به یونگ نگاه کردم
ا.ت : البته
یونگ : راستش من خیلی وقته که جیوو رو دوست دارم
چیی پس یعنی هم یونگ جیوو رو دوست دارهم هم جیوو یونگ جیوو رو دوست داره
ا.ت : واقعا؟
یونگ : آره میخواستم بهش اعتراف کنم تو میدونی چطوری؟
یه لبخند شیطانی زدم و بهش گفتم
ا.ت : معلومه من تو این کار استادم
...
ادامه دارد🦋🕸
part78
(ویو نویسنده)
ا.ت : خب من میرم بخوابم
م/ا.ت : خیلی خب امشب ولت میکنم اما فردا بایو همه چیزو توضیح بدی
ا.ت : خیلی خب شب بخیر
ا.ت بلند شد ، رفت داخل اتاقشو ولباساش رو عوض کرد هنوز هم توی شک بود میخواست هرچی زودتر تمام قضیه رو برای جیوو تعریف کنه ، گوشیش رو برداشت و به دوستش جیوو پیام داد :
ا.ت>>>جیوو فردا باید حتما ببینمت
بعد از چند دقیقه جیوو براش پیام فرستاد
جیوو>>>چیشده؟!
ا.ت>>>گفتم باید ببینمت فردا میتونی بیای شرکت جونگکوک؟
جیوو>>>باشه میام
ا.ت>>>ممنون
و بعدش گوشی رو خاموش کرد و دراز کشید تا بخوابه اما فکرش همش پیش جونگکوک بود : یعنی الان توی زندان خوب خوابیده؟
با خودش گفت
اَه دختر چرا به اون فکر میکنی
و بعدش چشماش رو بست و بالاخره خوابید
{ویو صبح ، ا.ت}
کافه شرکت جئون ساعت ۹:۳۵ :
ا.ت : و یهو بوم جین جلوم زانو زد و بهم پیشنهاد ازدواج داد
جیوو : چیی! دختر مغزم هنگ کرد
ا.ت : منم همینطور
جیوو : پس به خاطر همینه جونگکوک دیشب نیومد خونه
ا.ت : اره بازداشتش کردن و پدربزرگتون...
جیوو : پدربزرگ جونگکوک ، یادت رفته ؟ ما ناتنییم
ا.ت : اوه راست میگی...به هر حال قرار شد که ما دوتا باهم ازدواج کنیم
جیوو : اینو هزار بار گفتی فهمیدم
ا.ت : هوففف...من هنوز میخوام کار کنم و یه طراح مشهور بشم نمیخوام ازدواج کنم اونم با کسی مثل جونگکوک
جیوو : مگه جونگکوک چشه؟
ا.ت : اون یه حرومزاده ست ، خیلی از خودش راضیه همیشه فکر میکنه که با پول میتونه همه چیو داشته باشه
یونگ : اهممم
یهو از کجا پریدم و پشت سرم رو نگاه کردم دستیار جونگکوک بود اون اینجا چیکار میکنه وقتی رئیسش تو بازداشتگاه ست ،روبه من کرد و گفت
یونگ : سلام خانوم جئون
ا.ت : خانوم جئون؟!!!!
یونگ : مگه قرار نیست زن داداشم بشی؟
ا.ت : اوه...آره راست میگی بهش عادت نکردم
یونگ : میتونم چند دقیقه باهاتون خصوصی حرف بزنم؟
(جیوو تو دلش : چشمم روشن خصوصی ها؟که اینطور)
یه نگاهی به جیوو انداختم و به یونگ گفتم
ا.ت : البته
بلند شدم دنبال بیونگ رفتم و یه چند متر اونور تر وایسادیم
یونگ : خب راستش...من کمک میخواستم
ا.ت : چه کمکی؟
یونگ : میتونم یه راز بهتون بگن؟
رومو برگردوندم و پشت سرم رو نگاه کردم که مبادا جیوو دنبال ما اومده باشه و بعد به یونگ نگاه کردم
ا.ت : البته
یونگ : راستش من خیلی وقته که جیوو رو دوست دارم
چیی پس یعنی هم یونگ جیوو رو دوست دارهم هم جیوو یونگ جیوو رو دوست داره
ا.ت : واقعا؟
یونگ : آره میخواستم بهش اعتراف کنم تو میدونی چطوری؟
یه لبخند شیطانی زدم و بهش گفتم
ا.ت : معلومه من تو این کار استادم
...
ادامه دارد🦋🕸
- ۴.۹k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط