clara
#clara
#جنایی
#غمانگیز
#تکپارتی
با صدایی بلند جلوی همه داد : ازت متنفرم. نمیفهمی؟
بغضم داشت گلومو پاره میکرد:پس سرنوشت من و این بچه چی میشه؟
همه دانش آموز ها داشتن در گوش همدیگه پشت سرمون حرف میزدن:بچه؟ چطور دبیرستان اجازه داده دختره از پسر بچه داشته باشه؟ واقعا که. چه مدته اینا باهمن؟ ...
جونگ وو با عصبانیت گفت:برام مهم نیست. تو هم برام مهم نیستی. چرا باید کسی که ازش متنفرم برام سرنوشتش مهم باشه؟اون بچه رو هم سقط کن. کار سختی که نیست.
با سختی و محکم گفتم:چرا سخته! اون الان ۴ ماهه که تو بدنمه . الان هم یه انسان حساب میاد. خودت برات سخت نیست؟
-هیچ وقت برام سخت نیست
بغضم داشت میترکید که جونگ وو نگاهش به مدیر افتاد که داشت به سمتمون میاومد . قیافه ی مزخرفشو تغییر داد و به حالت مهربونی گفت:عزیزم! بیا خونه راجع بهش صحبت کنیم. اینجا زشته!
مات و مبهوت موندم. تا آخر اون مدرسه حتی نتونستم یه کلمه بگم . وقتی رفتم خونه هیچکس خونه نبود. داشتم لباسم در میووردم که در خونه باز شد. احساس میکردم جونگ وو عه .خواستم ببینم کیه که سریع اون شخص به طرفم اومد و گلومو گرفت. به دیوار منو کوبوند . خیلی محکم بود . جوری که از دهنم خون پاشید بیرون. داشتم دست و پا میزدم که شکمم رو با یه دستش گرفت و محکم فشار داد. حالم خیلی بد بود. داد میزدم :نکن! کمک!!!!
تا اینکه دستشو برداشت و از پشتش یه چاقو در آورد. با ترس گفتم:جونگ وو !تویی؟ لطفا کار احمقانه نکن.
اما اون چاقوشو روی شکمم کشید و یه زخم عمیق کاشت. با داد و درد گفتم: چکار میکنی؟ من که گفتم باهات کاری ندارم.
با صدایی خشن و نفس زنان گفت:فک میکنی احمقم؟ ولت کنم تا بتونم به دنیا بیاری و منو به جرم تجاوز بندازی زندان؟
دیگه نمیتونستم نفس بکشم. صدای گریه بچهیی که تو شکمم مرده بود رو میشنیدم . به سختی دست پا میزدم و به صورتش چنگ مینداختم. تو همون حالت با نفس های آخرم درحالی که روی شکمم یه زخم بزرگ بود گفتم:هیچ وقت ازت نمیگذرم . حداقل به اون بچه... رحم میکردی... تو فقط منو نکشتی. من و اون بچه رو کشتی...
دیگه نتونستم نفس بکشم . گردنش رو ول کردم و دیگه از اون دنیا چیزی نفهمیدن.
سال ها که گذشت شب ها نمیذاشتم خوابش ببره و روز ها با بد بختی هایی که براش می اوردن نمیذاشتم نفس راحتی با زنش بکشه. اون بدجور بهم خیانت کرد. البته ۳ سال بعد اون اتفاق با همین روح زخمیم روحش رو گرفتم . توی دستشویی خفه اش کردم . اما هنوز دلم خنک نشده....
برا شروع اینو گذاشتم.
تازه شروع کردم و نیاز به حمایت دارم...
فیکشن و اسمات نمینویسنم(اسمات تا یه حدی )
#جنایی
#غمانگیز
#تکپارتی
با صدایی بلند جلوی همه داد : ازت متنفرم. نمیفهمی؟
بغضم داشت گلومو پاره میکرد:پس سرنوشت من و این بچه چی میشه؟
همه دانش آموز ها داشتن در گوش همدیگه پشت سرمون حرف میزدن:بچه؟ چطور دبیرستان اجازه داده دختره از پسر بچه داشته باشه؟ واقعا که. چه مدته اینا باهمن؟ ...
جونگ وو با عصبانیت گفت:برام مهم نیست. تو هم برام مهم نیستی. چرا باید کسی که ازش متنفرم برام سرنوشتش مهم باشه؟اون بچه رو هم سقط کن. کار سختی که نیست.
با سختی و محکم گفتم:چرا سخته! اون الان ۴ ماهه که تو بدنمه . الان هم یه انسان حساب میاد. خودت برات سخت نیست؟
-هیچ وقت برام سخت نیست
بغضم داشت میترکید که جونگ وو نگاهش به مدیر افتاد که داشت به سمتمون میاومد . قیافه ی مزخرفشو تغییر داد و به حالت مهربونی گفت:عزیزم! بیا خونه راجع بهش صحبت کنیم. اینجا زشته!
مات و مبهوت موندم. تا آخر اون مدرسه حتی نتونستم یه کلمه بگم . وقتی رفتم خونه هیچکس خونه نبود. داشتم لباسم در میووردم که در خونه باز شد. احساس میکردم جونگ وو عه .خواستم ببینم کیه که سریع اون شخص به طرفم اومد و گلومو گرفت. به دیوار منو کوبوند . خیلی محکم بود . جوری که از دهنم خون پاشید بیرون. داشتم دست و پا میزدم که شکمم رو با یه دستش گرفت و محکم فشار داد. حالم خیلی بد بود. داد میزدم :نکن! کمک!!!!
تا اینکه دستشو برداشت و از پشتش یه چاقو در آورد. با ترس گفتم:جونگ وو !تویی؟ لطفا کار احمقانه نکن.
اما اون چاقوشو روی شکمم کشید و یه زخم عمیق کاشت. با داد و درد گفتم: چکار میکنی؟ من که گفتم باهات کاری ندارم.
با صدایی خشن و نفس زنان گفت:فک میکنی احمقم؟ ولت کنم تا بتونم به دنیا بیاری و منو به جرم تجاوز بندازی زندان؟
دیگه نمیتونستم نفس بکشم. صدای گریه بچهیی که تو شکمم مرده بود رو میشنیدم . به سختی دست پا میزدم و به صورتش چنگ مینداختم. تو همون حالت با نفس های آخرم درحالی که روی شکمم یه زخم بزرگ بود گفتم:هیچ وقت ازت نمیگذرم . حداقل به اون بچه... رحم میکردی... تو فقط منو نکشتی. من و اون بچه رو کشتی...
دیگه نتونستم نفس بکشم . گردنش رو ول کردم و دیگه از اون دنیا چیزی نفهمیدن.
سال ها که گذشت شب ها نمیذاشتم خوابش ببره و روز ها با بد بختی هایی که براش می اوردن نمیذاشتم نفس راحتی با زنش بکشه. اون بدجور بهم خیانت کرد. البته ۳ سال بعد اون اتفاق با همین روح زخمیم روحش رو گرفتم . توی دستشویی خفه اش کردم . اما هنوز دلم خنک نشده....
برا شروع اینو گذاشتم.
تازه شروع کردم و نیاز به حمایت دارم...
فیکشن و اسمات نمینویسنم(اسمات تا یه حدی )
- ۲.۴k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط