بچه ها خواهش میکنم لطفا درباره این داستان حتما حتما نظر ب

بچه ها خواهش میکنم لطفا درباره این داستان حتما حتما نظر بدید 👇👇( )
از زبان ا/م
از موقع ازدواج پدر و مادرم بابابزرگم همیشه مامانم رو اذیت میکرد حالا مثلا سر کم سر زدن یا تیکه انداختن
بابا بزرگم یک بار ازدواج کرده بود که حاصل اون ازدواج شد بابام و یکی از عمه ها
بعد از ۴ سالگی بابام ، بابابزرگم طلاق گرفت و گفت که مامانتون مرده بعد دوباره ازدواج کرد که حاصلش شد ۳ تا پسر و یکی دختر
بابابزرگم کلا بی دین و ایمون بود
کارای حرامش رو صد بود
بابابزرگم وقتی میفهمه که بچه ها فهمیدن زن اولش زندس یه ذره داغ میکنه و عصبانی میشه و میگه نباید بچه ها می‌فهمیدند که اون زندس
بابابزرگم خیلی عمه هام و مامان بزرگم رو دعوا میکرد
مامانم میگفت بابابزرگم با پایه صندلی کتکشون میزد
وقتی بابابزرگم کار داشت و تو کارگاه نجاری می‌خوابید و کار میکرد بابام به مامانم میگفت بابام گناه داره براش غذا درست کن ببرم پیشش مامان منم درست میکرد و میداد بببره
تو اوخر سال ۱۴۰۱ بابای من شروع کرد بد جور سرفه کردن و خون بالا می‌آورد و چند بار با اورژانس بردنش بیمارستان
مامانم یه وقت دکتر برای ۲۹ اسفند یعنی یه روز قبل عید گرفتدکتر هم گفت سرماخوردگی عادیه
ولی بعد عید بابام رفت آزمایش داد و یه دکتر درست و حسابی فهمید سرطان داره من اونسال قرار بود من خونه مامان‌بزرگم کل عید رو بمونم ولی چون از خونه جدیدشون میترسیدم پنجم برگشتم خونه
بابای من دقیقا چهاردهم رفت بیمارستان برای سرطان بستری شد
ما هم رفتیم خونه مامان بزرگم دقیقا ۲۳ اون ماه گفتم مامان من دلم برای بابا تنگ شده اونم زنگ زد به داداشم که تو بیمارستان پیش بابام بود قرار شد۲۵ یعنی جمعه برم پیش بابامپنجشنبه شب ساعت ۱۲ نصفه شب مامانم گفت حالم بده یه جوریم باید بریم بیمارستان [ ما اندیشه بودیم بابام بیمارستان ب....ه ] ماهم با داییم اینا که طبقه بالا بودن رفتیم داخل ماشین من و آبجیم و دختردایی کوچیکم و مامانم و زنداییم بودیموقتی رسیدیم یک و نیم یا ۲ بود
فقط به مامانم اجازه دادن بره بابام رو ببینه منم گفتم پس من رو فردا بیارید بابام رو ببینم اونا هم گفتن باشه وقتی تموم شد اومدیم خونه ساعت ۴ بود
گرفتیم خوابیدیم تا صبح [ ماه رمضون بود من برای سحری بیدار نشده بودم گفتم نمیگیرم] وقتی بیدار شدم دیدم داییم داره میگه با آبجیت و ... و تو میریم بیرون ( ... دخترداییم هست یک سال از آبجیم بزرگتره)
منم گفتم باشه رفتیم بیرون بستنی خوردیم و رفتیم پارک تا غروب غروب موقع اذان وقتی برگشتیم دیدم مهمون داریم و همه لباس سیاه پوشیدن
من تا اومدم گفتم مامان پاشو بریم بیمارستان پیش بابا اونم گفت دیره نمیشه تا میخواستم بپرسم چرا همه مشکی پوشیدن صدام کرد و گفت بیا یه دقه تو اتاق
دوتایی رفتیم تو اتاق چراغ خاموش بود مامانم بغلم کرد و گفت .................و فهمیدم بابام مرده خلاصه ۲ ساعت گریه کردم و رفتم نشستم و بهم آرامبخش و اینا دادنخب بقیه داستان
بابابزرگم هی میگفت تقصیر ..... ( مامانم ) هست که بچم مرد و ایناهمون سال بعد یک هفته که مدرسه رفتم بچه ها میگفتن چون بابا نداری بد بختی و کتکم میزدن منم کاری از دستم بر نمیومد و به مامانم نمیگفتم چون میدونستم اونم حالش خیلی خرابه
بابابزرگم با ما مشکل داشت ،عمم که همیشه از مامانم دفاع میکرد به خاطر پول برادر زاده هاش و فروخت و بعد اون عمم یه بار اومد به ما سر زد و رفت بابابزرگم جلو در داشت داد و بیداد میکرد که بچه ها رو از ........ میگیرم و یه بلایی سرشون میارم ولی اینجا جلو خونه نه
سر همه دیدار هایی که دادگاه تایین میکرد اشکم در میومد
شماها تا حالا بچه ۱۰ ساله دیدید که همش رفت و آمد تو دادگاه داشته باشه
همش منو داشتن تو دعواهاشون راه میدادن
به خاطر همین از آینده میترسم
میترسم بدتر شه اوضاع
دیدگاه ها (۱۴)

برای داستانی که سنجاق کردم کامنت بزاریددددJ̸̛̳̺̺̊͊̾̒͝͝ͅe̵͗̌̓...

گریه کردنم عادی بود ؟🥺J̸̛̳̺̺̊͊̾̒͝͝ͅe̵͗̌̓̂̓̆̐͘ơ̷̧̡̨̬͈̱̓̅͐̀͛͜...

J̸̛̳̺̺̊͊̾̒͝͝ͅe̵͗̌̓̂̓̆̐͘ơ̷̧̡̨̧̬͈̱͔͈̓̅͐̀͛͜ñ̸̨̦̥͎̤͉̗̼̔̅̉͆̏͆ ̵...

گایز ۲۰ مرداد تولدمه 🥳🎂 J̸̛̳̺̺̊͊̾̒͝͝ͅe̵͗̌̓̂̓̆̐͘ơ̷̧̡̨̬̓̅͐̀͛...

اینجارو بخون

ولی من به خودم قول میدم وقتی بچه دار شدم مثل بابابزرگم برای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط