{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Chapter:2
Part:99

آخرین پرونده رو بستم و با خستگی دستکش هامو از دستم درآوردم.

از هفت صبح اونجا بودن و الان ساعت دوازده ظهر بود

یونجون با خستگی روی صندلی ماشین نشست و نفس عمیقی کشید

یونجون:احساس میکنم دست و پاهام برای خودم نیستن

خندیدم و گفتم:

هیزل:منم همینطور

.....

ساعت 22:45

بالاخره بعد از یک روز طولانی روی تخت دراز کشیدم

تمام بدنم خسته بود ولی خوابم نمی‌برد

چشمامو بستم...
ولی تصویر اون دختر کوچولو دوباره جلوی چشمم اومد

هیزل: لیانا.....چه اسم قشنگی

دستم رو روی پیشونیم گذاشتم

هیزل:چرا دارم بهش فکر میکنم آخه...

گوشیه کنارم لرزید
یه پیام ناشناس بود
صفحه رو باز کردم....

«سلام خانم دکتر...من پدر لیانا هستم دخترم امروز شمارتون رو داد بهم«

چند ثانیه به صفحه خیره شدم
و بعد پیام بعدی اومد:

«زمان چکاپش که رسید میارمش پیش شما ممنون برای توجهتون »

تایپ کردم:

«خواهش میکنم...هر وقت حالش خوب نبود یا قرص های تموم شده بودن بیاید پیش من»

سه نقطه ی تایپ روی صفحه ظاهر شد...

«حتما خانوم دکتر...ممنونم که اینقدر به لیانا اهمیت میدید»
«شب بخیر خانم دکتر»

گوشیو خاموش کردم و چند لحظه به سقف خیره موندم
و کم کم خوابم برد...

ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🪻

#رمان #فیک #فیکشن
دیدگاه ها (۵۰)

My professorChapter:2Part:96لیانا:بیماری زمینه ایه FMF دارم....

My professorChapter:2Part:95تو محوطه مدرسه قدم میزناونجا پر ...

مهمونی پارت ۴۱

My ProfessorChapter: 2Part: 87سه سال بعد...سئول | ساعت ۸:۱۵ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط