{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اکنون که شدی دلبر ومعشوق و نگارم

اکنون که شدی دلبر ومعشوق و نگارم
جز چشم و دلم فرش ره تونگذارم
سوگند به چشما ن فریبای تو سوگند
هرگز دل خود غیر تو بر کس نسپارم
آغوش محبت بگشا تا که ببینی
در وصل برفت ازکف دل صبروقرارم
من کشـتۀ آن قامت وآن خـطّم و خا لم
من عاشق گلهای تن تازه بهـارم
دیوانه دل ، آسودگی عشق نخواهد
با حلقۀ گیسوی تو بنما ی شکارم
بی زحمت و بی دانه و بی دام کنی صـید
با پای خود آیم نبود قصدفرارم
تو نیم نگاهی بفکن از ره یاری
بر پای تو آتش فکنم دار وندارم
نیک ار نبـود شرط بفرمای چه سازم؟
در بازی دلبا ختن استا د قمارم
زندانی بسـتان وجود تو شــوم من
خواهم به توگفـتن که درآنجا به چه کارم
از آن لب نوشین تو یک جام بنوشم
کاندرطـــلبش عمرهدر رفت و خمارم
آنگاه که مسـتم کنی از بادۀ لعلـت
در خلوت مستانۀ من باش کنارم
در دشت رُخت میچرد آهوی لب من
برلب کـه رسم دست ازآن غنچه ندارم
غوغـای نفس های من وتوست نوایی
زان پرد ۀ شـوری که زند در دل تارم
در دیدۀ من هیـچ شود هر چه به دنیاست
بر مرکب آمال دل خویـش سوارم
تاراج خزان قادرپژمردن ما نیست
من دور تو میگردم وتو باش بهارم
دیدگاه ها (۲)

صبح بخیرهایت رافقط در گوش من بریز،من با صبح بخیر توعاشقتر می...

در زمستان گرمم از گرمای تودر بهاران شادم از آوای تودر خزان ب...

❤❤هر کجــــــــــــــــا هستی خودتـــــــــــ...

شب چه زیبا میشود وقتی که مهتابش تویی تا مونالیـــــــزاترین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط