سناریو تهیونگ

وقتی میاد خواستگاریت...(ورژن تهیونگ)
--------------------------------------------------
جونگکوک زیر لب گفت: «از وقتی سوها رو دیدی، سه بار گفتی خوبم!»
جیمین سریع پرید وسط: «من فقط آدم اجتماعی‌ای هستم! فقط... به نورپردازی خونه توجه می‌کنم!»

بعد از چای، پدر تهیونگ با احترام از خانواده‌اش گفت و از علاقه جدی تهیونگ به من صحبت کرد. من خجالت‌زده لبخند می‌زدم و تهیونگ آرام دستش را روی دستم گذاشت. وقتی پدرم از تهیونگ خواست حرف بزند، او برای اولین بار واقعاً مضطرب شد.

جین آروم به نامجون گفت: «فکر کنم الان غش کنه!» و نامجون جواب داد: «ساکت باش، لحظه‌ی مهمیه.»

تهیونگ نفس عمیقی کشید، مقابل من ایستاد و جعبه‌ی کوچکی را باز کرد. انگشتر ظریف و درخشان، تمام توجه‌ها را به خود جلب کرد. با صدایی آرام گفت: «توی زندگی همیشه یه چیز برام مشخص بوده... اینکه من تو رو می‌خوام. نه فقط برای امروز، بلکه برای تمام روزها؛ حتی برای وقت‌هایی که از دستم عصبانی می‌شی.»

هیونجین زیر لب گفت: «اون قسمت آخرو خوب گفتی!»

تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از من بگیرد، ادامه داد: «می‌خوام همیشه کنارت باشم و همه شاهد باشن که چقدر دوستت دارم.» و بعد زانو زد. من از شدت خجالت داغ شده بودم؛ مامانم چشم‌های پر از اشک داشت و مامان تهیونگ با هیجان زیر لب می‌گفت: «الهی قربونتون برم...»

تهیونگ جعبه را جلو آورد: «با من ازدواج می‌کنی؟»

من نگاهش کردم و گفتم: «اگه قول بدی هر روز صبح خودت قهوه درست کنی...»
تهیونگ خندید: «قول می‌دم.»
«اگه قول بدی لباس‌هامو بدون اجازه برنداری...»
«قول می‌دم!»
تهیونگ با خنده گفت: «می‌خوای جواب بدی یا قرارداد ازدواج تنظیم کنیم؟»

لبخندی زدم و دستم را جلو بردم: «باشه. آره.»

صدای تبریک همه اتاق را پر کرد. تهیونگ انگشتر را دستم کرد و محکم بغلم کرد. مامان تهیونگ هم با عشق من را در آغوش گرفت و گفت: «از امروز دیگه دختر خودمی! هر چی بخوای برات فراهم می‌کنم.»

در همین لحظه، جین با کمک یونگی چند جعبه‌ی بزرگ را روی میز گذاشت...
.
.
.
.
دیدگاه ها (۱۵)

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۴ روز بارانی بود.تهیونگ وارد کارگاه شد....

راز خون. این پارت ۱۳ نیست . ادامه ی ۱۲ عه

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

جنگل نفرین شده پارت ۲۰

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

عقد با رئیس مافیا پارت 30ات هنوز به گوشی تهیونگ نگاه می‌کرد....

چند روز از آن شب گذشته بود.ات و تهیونگ بالاخره با هم حرف می‌...

درخواستی

....پارت دهم.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط