به نام خدا
به نام خدا
صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم
هه،،گوشی که میگم گوشی نبود ،گوشی ساده که از صدقه سری حقوقم داشتمش.
من رها مختاری فرزند به یکی مونده یه خانواده چهار نفره هستم و۲۲سالمه.
پلیسم واز بچگی عاشق شغلم بودم.
قیافه معمولی دارم وچشمای مشکی ابرو هایی که فقط پیوندشون رو گرفته بودم
مژه هام بر خلاف کسایی که میگن مژه هامون فره وبلنده اصلا فروبلند نیست
لبایی که گوشتی بودن وجیگری رنگ بودن.
هیکلم هم خوبه
صدای گوشی رشته افکارم برید ،گوشی رو بلند کردم اسم شیدا روی گوشیم خود نمایی میکرد.
شیدا یکی از بهترین دوستام بود که از بچگی باهم بزرگ شدیم ومثل خواهر خودم میدونستم
شیدا:خوبی؟؟سلامتی؟؟چه کار میکنی؟!انگار نرفتی سر کار ؟؟!!
من:بابا نفس بکش خفه شدی!!!!
شیدا:تو جواب منو بدع؟
من:اولا که سلام دوما خوبم خوبی؟؟ هیچ دارم آماده میشم که برم سره کار!!
شیدا:ای خاک بر سر بی احساست کنن تو چرا انقد یخی؟؟
عاشق شیدا بودم وقتی باهاش حرف میزدم انرژی می گرفتم
من:خو چی بگم منگل خودم؟
شیدا هیچی نگی بهتره
من :شیدا من باید برم سرکار بعدا تماس میگیرم تلفن روقطع کردم از پله ها پایین رفتم وبه سمت آشپزخونه رفتم مامان وبابا رو تو اشپز خونه دیدم.
من:سلام بر والدین عزیزم ؟
مامان زهرم ترکید دختر نمی تونی مثل ادم بیای
من:نه عاخه نمیشه چون فرشته ها ادم نمیشن
مامان بلند شد اومد طرفم منم لقمه روبرداشتم وفرار کردم از در بیرون رفتم وکفش های رسمی کف ساف وهم پوشیدم سوار ماشین شدم پیش به سوی اداره.....
لطفا بعد از خوندن رمان نظر بدید😍 😍 😍 😍 😍
صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم
هه،،گوشی که میگم گوشی نبود ،گوشی ساده که از صدقه سری حقوقم داشتمش.
من رها مختاری فرزند به یکی مونده یه خانواده چهار نفره هستم و۲۲سالمه.
پلیسم واز بچگی عاشق شغلم بودم.
قیافه معمولی دارم وچشمای مشکی ابرو هایی که فقط پیوندشون رو گرفته بودم
مژه هام بر خلاف کسایی که میگن مژه هامون فره وبلنده اصلا فروبلند نیست
لبایی که گوشتی بودن وجیگری رنگ بودن.
هیکلم هم خوبه
صدای گوشی رشته افکارم برید ،گوشی رو بلند کردم اسم شیدا روی گوشیم خود نمایی میکرد.
شیدا یکی از بهترین دوستام بود که از بچگی باهم بزرگ شدیم ومثل خواهر خودم میدونستم
شیدا:خوبی؟؟سلامتی؟؟چه کار میکنی؟!انگار نرفتی سر کار ؟؟!!
من:بابا نفس بکش خفه شدی!!!!
شیدا:تو جواب منو بدع؟
من:اولا که سلام دوما خوبم خوبی؟؟ هیچ دارم آماده میشم که برم سره کار!!
شیدا:ای خاک بر سر بی احساست کنن تو چرا انقد یخی؟؟
عاشق شیدا بودم وقتی باهاش حرف میزدم انرژی می گرفتم
من:خو چی بگم منگل خودم؟
شیدا هیچی نگی بهتره
من :شیدا من باید برم سرکار بعدا تماس میگیرم تلفن روقطع کردم از پله ها پایین رفتم وبه سمت آشپزخونه رفتم مامان وبابا رو تو اشپز خونه دیدم.
من:سلام بر والدین عزیزم ؟
مامان زهرم ترکید دختر نمی تونی مثل ادم بیای
من:نه عاخه نمیشه چون فرشته ها ادم نمیشن
مامان بلند شد اومد طرفم منم لقمه روبرداشتم وفرار کردم از در بیرون رفتم وکفش های رسمی کف ساف وهم پوشیدم سوار ماشین شدم پیش به سوی اداره.....
لطفا بعد از خوندن رمان نظر بدید😍 😍 😍 😍 😍
- ۳.۰k
- ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱۵۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط