.این آدمک ها باور نمےکنند

.این آدمک ها باور نمےکنند
که من دوستت دارم
مےگویند هنوز که نیامده
مےگویند اصلا از کجا معلوم که بیایے ؟
مےگویند چطور در روز بےدلیل
از فکرِ تو لبخند مےزنم
بےآنکه بدانم قد و قامتت
رنگِ چشمهایت ؛
لحن حرفهایت
چگونه است ؟
مےگویند کمے واقع بین باشم
و این لابد یعنے
تو در واقعیت نمے گنجے!
راست هم مےگویند طفلےها
بس که ترازو برداشته
و اندازه گرفته اند
بودن و نبودن ها را
بس که دلیل تراشیده اند براے
تلخ تر بودنِ روزگارشان
و ناسزا گفته اند به خدایےکه
شب ها از دستِ ما
اشک هاےِ بے صدا مے ریزد
دیگر چشمشان تو را نمے بیند
که چهارزانو نشسته اے
و مرا نگاه مے کنے
که چه با شوق
برایت هرروز
نامه مے نویسم
حالا اینها به کنار . .
کجاےِ راهِ آمدنت هستے ؟
.گوشهایت را به دلت بسپار
نه به یک مشت
آدمک هاےِ بے دل
که روزگار را
با بهانه هایش
دو دستے چسبیده اند
مبادا خدایے ناکرده
امید
از گوشه کنارِ پنجره
سر بیرون بے آورد
دیدگاه ها (۱)

این آدمک ها باور نمی کنندکه من دوستت دارممی گویند هنوز که نی...

کافه تنهایی منhttp://cafe4fasl.mihanblog.com/post/20این آدمک...

این آدمک ها باور نمی کنندکه من دوستت دارممی گویند هنوز که نی...

این آدمک ها باور نمی کنند که من دوستت دارم می گویند هنوز ک...

گاهی فکر می کنم از بس بی تو با تو زندگی کرده ام از بس تو را ...

.گفت مجازاتش چیه این که هی میگی اشتباه کردم ببخش؟ سرد بود صد...

ده ساله بودم انگار. کفش‌های خواهرم را قایم می‌کردم که نرود. ...

لطفا متن زیر رو بخونید*معروف شهرش را دوست داشت...به روسیه رف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط