{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو قهوه با بوی شکلات

عاححح همچنان پارت نمیدونم چنددد
عاححح
۳.
۲.
۱.
اکشنننننححح😍💔

چیفویو زیر لب گفت:

چیفویو: برو.

عسل: نه.

چیفویو: این آخرین باره که ازت می‌خوام.

عسل با چشم‌هایی که پر از نگرانی شده بود گفت:

عسل: و اگه نرم؟

چیفویو نگاهش کرد.

چیفویو: اون‌وقت مجبور می‌شم خودم بفرستمت.

عسل: تو نمی‌تونی.

چیفویو: چرا؟

عسل با بغض خفیفی گفت:

عسل: چون خودت گفتی من برات مهمم.

چیفویو ساکت شد.

چند ثانیه فقط صدای آژیرها می‌اومد.

بعد خیلی آرام گفت:

چیفویو: لعنت بهت عسل...

عسل: چرا؟

چیفویو: چون دقیقاً می‌دونی کجا باید ضربه بزنی.

عسل لبخند خیلی کوچیکی زد.

عسل: پس هنوز منو یادت مونده.

چیفویو نگاهش کرد.

چیفویو: متأسفانه... خیلی بیشتر از چیزی که باید.

ناگهان صدای پدر عسل از انتهای راهرو بلند شد:

پدر عسل: عسل! همین الان!

عسل یک قدم عقب رفت.

قبل از اینکه بره، برای آخرین بار به چیفویو نگاه کرد.

عسل: فردا میام سراغت.

چیفویو: نیا.

عسل: چرا؟

چیفویو: چون اگه بیای... شاید دیگه نتونم مثل یه پلیس باهات رفتار کنم.

عسل چند لحظه خیره موند.

بعد برگشت و دوید سمت پدرش.

چیفویو همان‌جا ماند و رفتنش را نگاه کرد.

یکی از مأمورهای پلیس وارد اتاق شد.

مأمور: چیفویو! پیداشون کردیم. مافیا همین اطرافه!

چیفویو آرام اسلحه‌اش را برداشت.

مأمور: آماده‌ای؟

چیفویو به دری که عسل از آن خارج شده بود نگاه کرد.

چیفویو: آره.

مأمور: پس بریم.

چیفویو زیر لب گفت:

چیفویو: فقط امیدوارم مجبور نشم بین قانون... و عسل یکی رو انتخاب کنم.

خب دیگه برای امروز بسه بای تا یک ماهه دیگه😍💔🤣
دیدگاه ها (۲)

سناریو قهوه با بوی شکلات

سناریو قهوه با بوی شکلات

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط