خانوم مدیرعامل
خانوم مدیرعامل
پارت دوم | صبحی جدید
ساعت شش و نیم صبح.
زنگ خانهی لیها برای چندمین بار به صدا درآمد.
چند لحظه بعد، لی سِرین در را باز کرد و با دیدن دختر روبهرویش خندید.
— آناااا.
آنا با ذوق بغلش کرد.
— سلام خاله سِرین!
رابطهی آنا با خانوادهی نِلا، فقط یک دوستی معمولی نبود.
خانوادههایشان سالها با هم رفتوآمد داشتند؛ از بچگی کنار هم بزرگ شده بودند و آنقدر صمیمی بودند که گاهی آنا بیشتر از خانهی خودش، در خانهی نِلا دیده میشد.
آنا وارد خانه شد و با لی سونگهو هم سلام و احوالپرسی کرد.
— صبح بخیر عمو.
سونگهو روزنامه را پایین آورد و لبخند زد.
— صبح بخیر دخترم.
آنا اطراف را نگاه کرد.
— نِلا کو؟
مادر نِلا خندهاش گرفت.
— اون خرس گنده هنوز خوابه.
آنا چشمهایش گرد شد.
— چی؟!
بعد با ناباوری گفت:
— این مگه قرار نبود امروز مصاحبه بره؟!
سِرین خندید.
— من که از صبح سه بار بیدارش کردم.
آنا آستینهایش را بالا زد.
— باشه، خودم میرم سراغش.
---
چند ثانیه بعد، در اتاق نِلا با شدت باز شد.
نِلا هنوز زیر پتو خوابیده بود.
آنا بدون معطلی خودش را روی تخت پرت کرد.
— نِلاااااا!
نِلا با ترس از خواب پرید.
— وای! چی شده؟!
آنا گوشیاش را جلوی صورتش گرفت.
— من هزار بار بهت زنگ زدم! مگه ساعت هفت مصاحبه نداری پدرسگگ؟!
نِلا خوابآلود به ساعت نگاه کرد.
و...
دو ثانیه بعد با جیغ از تخت پایین پرید.
— وای خدااااا!
آنا دست به سینه ایستاده بود.
— آفرین. بالاخره بیدار شدی.
نِلا با عجله سمت کمد رفت.
— چرا زودتر نیومدی؟!
— تو چرا جواب تلفن نمیدادی!
---
ده دقیقه بعد...
کل اتاق نِلا به میدان جنگ تبدیل شده بود.
لباسها روی تخت و صندلی پخش بودند.
نِلا یک لباس را بالا گرفت.
— این خوبه؟
آنا اخم کرد.
— نه.
یکی دیگر را نشان داد.
— این؟
— نه.
— پس چی بپوشم؟!
آنا چند لحظه فکر کرد.
بعد لبخند زد.
— یه چیز ساده و شیک.
— چرا؟
— چون تو قرار نیست لباس از شرکت بگیری.
— پس؟
آنا خندید.
— قراره بهشون نشون بدی خودت یه طراح خوبی.
نِلا لبخند کوچکی زد.
چند دقیقه بعد، هر دو آماده شدند و از خانه بیرون رفتند.
---
ماشین در خیابانهای سئول حرکت میکرد.
قلب نِلا آرام نمیگرفت.
آنا که متوجه استرسش شده بود، گفت:
— نِلا.
— هوم؟
— انقدر بهش فکر نکن.
— دارم میرم بزرگترین شرکت مد کشور.
آنا خندید.
— خب؟
نِلا آرام گفت:
— این رویامه.
---
چند دقیقه بعد...
ماشین مقابل ساختمانی توقف کرد که با شیشههای بلند و طراحی مدرنش، بیشتر شبیه یک اثر هنری بود تا یک شرکت.
بالای ساختمان، نام طلایی شرکت میدرخشید:
AURUM ÉTOILE
شرکتی که در دنیای مد، همه آن را با نام AE Fashion Group میشناختند.
برند و امپراتوریای که متعلق به یک نفر بود.
کیم تهیونگ.
نِلا برای چند لحظه فقط به ساختمان خیره شد.
— وای...
آنا خندید.
— دهنتو ببند، الان مگس میره توش.
نِلا با آرنج به بازویش زد.
و هر دو وارد شرکت شدند.
---
همهچیز آنجا لوکس، منظم و جدی بود.
کارمندها با عجله رفتوآمد میکردند.
در همین لحظه، مردی با کت طوسی از انتهای سالن به سمتشان آمد.
پارک مینهو.
همین که نگاهش به آنا افتاد، لبخند کوچکی روی لبش نشست.
و یواشکی، دور از چشم کارمندها، برایش بوس فرستاد.
اما نِلا دید.
و همان لحظه خندهاش گرفت.
آنا سریع زیر لب گفت:
— نخند!
مینهو نزدیکشان شد.
— صبح بخیر.
نِلا لبخند زد.
— سلام آقای پارک.
مینهو خندید.
— آقای پارک نه. مینهو.
بعد نگاهش روی نِلا ماند.
— پس تو همون نِلایی هستی که آنا انقدر ازش تعریف میکنه.
آنا با افتخار گفت:
— معلومه.
مینهو سر تکان داد.
— دیشب آنا گفت قراره برای مصاحبه بیای.
نِلا آرام گفت:
— بله.
مینهو چند لحظه سکوت کرد.
بعد کمی نزدیکتر آمد.
— یه نصیحت.
نِلا منتظر ماند.
— جلوی تهیونگ استرس نگیر.
— سعی میکنم.
— از جوابهای نصفه خوشش نمیاد.
— باشه.
— و...
مکث کرد.
— اگه ازت سؤال سخت پرسید، فکر نکن میخواد اذیتت کنه.
آنا زیر لب گفت:
— البته که میخواد.
مینهو خندهاش گرفت.
— نه، فقط میخواد بفهمه طرف مقابلش واقعاً چقدر توانایی داره.
نِلا آرام سر تکان داد.
همان لحظه صدای قدمهایی در لابی پیچید.
فضای شرکت، در یک لحظه تغییر کرد.
کارمندها ناخودآگاه صاف ایستادند.
مردی با پوششی شیک و نگاهی سرد وارد لابی شد.
نِلا ناخودآگاه نگاهش کرد.
وبرای چند ثانیه
زمان متوقف شد.
کیم تهیونگ.
مردی که تا آن لحظه فقط اسمش را شنیده بود.
و هنوز نمیدانست...
قرار است این مرد، تمام مسیر زندگیاش را تغییر دهد.
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا.
1۵ تا لایک
1۵ تا کامنت
پارت دوم | صبحی جدید
ساعت شش و نیم صبح.
زنگ خانهی لیها برای چندمین بار به صدا درآمد.
چند لحظه بعد، لی سِرین در را باز کرد و با دیدن دختر روبهرویش خندید.
— آناااا.
آنا با ذوق بغلش کرد.
— سلام خاله سِرین!
رابطهی آنا با خانوادهی نِلا، فقط یک دوستی معمولی نبود.
خانوادههایشان سالها با هم رفتوآمد داشتند؛ از بچگی کنار هم بزرگ شده بودند و آنقدر صمیمی بودند که گاهی آنا بیشتر از خانهی خودش، در خانهی نِلا دیده میشد.
آنا وارد خانه شد و با لی سونگهو هم سلام و احوالپرسی کرد.
— صبح بخیر عمو.
سونگهو روزنامه را پایین آورد و لبخند زد.
— صبح بخیر دخترم.
آنا اطراف را نگاه کرد.
— نِلا کو؟
مادر نِلا خندهاش گرفت.
— اون خرس گنده هنوز خوابه.
آنا چشمهایش گرد شد.
— چی؟!
بعد با ناباوری گفت:
— این مگه قرار نبود امروز مصاحبه بره؟!
سِرین خندید.
— من که از صبح سه بار بیدارش کردم.
آنا آستینهایش را بالا زد.
— باشه، خودم میرم سراغش.
---
چند ثانیه بعد، در اتاق نِلا با شدت باز شد.
نِلا هنوز زیر پتو خوابیده بود.
آنا بدون معطلی خودش را روی تخت پرت کرد.
— نِلاااااا!
نِلا با ترس از خواب پرید.
— وای! چی شده؟!
آنا گوشیاش را جلوی صورتش گرفت.
— من هزار بار بهت زنگ زدم! مگه ساعت هفت مصاحبه نداری پدرسگگ؟!
نِلا خوابآلود به ساعت نگاه کرد.
و...
دو ثانیه بعد با جیغ از تخت پایین پرید.
— وای خدااااا!
آنا دست به سینه ایستاده بود.
— آفرین. بالاخره بیدار شدی.
نِلا با عجله سمت کمد رفت.
— چرا زودتر نیومدی؟!
— تو چرا جواب تلفن نمیدادی!
---
ده دقیقه بعد...
کل اتاق نِلا به میدان جنگ تبدیل شده بود.
لباسها روی تخت و صندلی پخش بودند.
نِلا یک لباس را بالا گرفت.
— این خوبه؟
آنا اخم کرد.
— نه.
یکی دیگر را نشان داد.
— این؟
— نه.
— پس چی بپوشم؟!
آنا چند لحظه فکر کرد.
بعد لبخند زد.
— یه چیز ساده و شیک.
— چرا؟
— چون تو قرار نیست لباس از شرکت بگیری.
— پس؟
آنا خندید.
— قراره بهشون نشون بدی خودت یه طراح خوبی.
نِلا لبخند کوچکی زد.
چند دقیقه بعد، هر دو آماده شدند و از خانه بیرون رفتند.
---
ماشین در خیابانهای سئول حرکت میکرد.
قلب نِلا آرام نمیگرفت.
آنا که متوجه استرسش شده بود، گفت:
— نِلا.
— هوم؟
— انقدر بهش فکر نکن.
— دارم میرم بزرگترین شرکت مد کشور.
آنا خندید.
— خب؟
نِلا آرام گفت:
— این رویامه.
---
چند دقیقه بعد...
ماشین مقابل ساختمانی توقف کرد که با شیشههای بلند و طراحی مدرنش، بیشتر شبیه یک اثر هنری بود تا یک شرکت.
بالای ساختمان، نام طلایی شرکت میدرخشید:
AURUM ÉTOILE
شرکتی که در دنیای مد، همه آن را با نام AE Fashion Group میشناختند.
برند و امپراتوریای که متعلق به یک نفر بود.
کیم تهیونگ.
نِلا برای چند لحظه فقط به ساختمان خیره شد.
— وای...
آنا خندید.
— دهنتو ببند، الان مگس میره توش.
نِلا با آرنج به بازویش زد.
و هر دو وارد شرکت شدند.
---
همهچیز آنجا لوکس، منظم و جدی بود.
کارمندها با عجله رفتوآمد میکردند.
در همین لحظه، مردی با کت طوسی از انتهای سالن به سمتشان آمد.
پارک مینهو.
همین که نگاهش به آنا افتاد، لبخند کوچکی روی لبش نشست.
و یواشکی، دور از چشم کارمندها، برایش بوس فرستاد.
اما نِلا دید.
و همان لحظه خندهاش گرفت.
آنا سریع زیر لب گفت:
— نخند!
مینهو نزدیکشان شد.
— صبح بخیر.
نِلا لبخند زد.
— سلام آقای پارک.
مینهو خندید.
— آقای پارک نه. مینهو.
بعد نگاهش روی نِلا ماند.
— پس تو همون نِلایی هستی که آنا انقدر ازش تعریف میکنه.
آنا با افتخار گفت:
— معلومه.
مینهو سر تکان داد.
— دیشب آنا گفت قراره برای مصاحبه بیای.
نِلا آرام گفت:
— بله.
مینهو چند لحظه سکوت کرد.
بعد کمی نزدیکتر آمد.
— یه نصیحت.
نِلا منتظر ماند.
— جلوی تهیونگ استرس نگیر.
— سعی میکنم.
— از جوابهای نصفه خوشش نمیاد.
— باشه.
— و...
مکث کرد.
— اگه ازت سؤال سخت پرسید، فکر نکن میخواد اذیتت کنه.
آنا زیر لب گفت:
— البته که میخواد.
مینهو خندهاش گرفت.
— نه، فقط میخواد بفهمه طرف مقابلش واقعاً چقدر توانایی داره.
نِلا آرام سر تکان داد.
همان لحظه صدای قدمهایی در لابی پیچید.
فضای شرکت، در یک لحظه تغییر کرد.
کارمندها ناخودآگاه صاف ایستادند.
مردی با پوششی شیک و نگاهی سرد وارد لابی شد.
نِلا ناخودآگاه نگاهش کرد.
وبرای چند ثانیه
زمان متوقف شد.
کیم تهیونگ.
مردی که تا آن لحظه فقط اسمش را شنیده بود.
و هنوز نمیدانست...
قرار است این مرد، تمام مسیر زندگیاش را تغییر دهد.
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا.
1۵ تا لایک
1۵ تا کامنت
- ۶۰
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط