{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان کوتاه

داستانِ کوتاه :
📖 دسته ای گل نرگس

کنار خیابان ایستاده بود.
- «گل، گل، آقا برا خانومت، خانوم برا آقاتون!»

اتوبوس کنار پاهای کوچکش ایستاد.
دخترک نوشته روی اتوبوس را هجی کرد:
- «مس...جد...م...قد...دس...جم...کران»

شاگرد راننده در را باز کرد.
پارچ به دست، پایین پرید.
دخترک با چابکی وارد اتوبوس شد.
- «آقا گل، گل برای جمکران. آقا نمی خواید گل ببرید جمکران؟»
راننده تشر زد:
- «بچه برو پایین، مگه اینجا جای گل فروختنه!؟»

دستی در میانه اتوبوس، به او اشاره کرد.
قدم های دخترک تندتر شد.
مرد جوان اسکناسی را به سمت او گرفت.
- «یک دسته گل نرگس»
دخترک دسته ای گل نرگس جدا کرد و به طرف مرد گرفت.
- «ممنون دختر گلم»

خواست برگردد اما نرفت، لب گزید.
- چیه، پول کم بهت دادم؟
دخترک سرش را به اطراف چرخاند، چشم دوخت به دسته گل مرد و گفت:
- «جمکران اون جاییه که میگن امام زمان توشه؟»
مرد لبخند زد و جواب داد:
- «آقا همه جا هست، ولی اونجا مسجدشه»

دخترک چند شاخه گل جدا کرد و به طرف مرد گرفت و گفت:
- «اینارم می بری از طرف من، بگو نذریه مریم ساداته.
بگو مریم ساداتم دوست داره یه روزی مامان مریضشو بیاره پیش شما.»

چشم های مرد روی صورت دخترک ماند و با نگاه خیسش دخترک را بدرقه کرد###.

?
دیدگاه ها (۱)

سلام صبح بخ#######ربیدارشومــابه آرزوهاوخواستهایمانیک رسیدن ...

🌺 آیت الله #بهجت:اگر کسی دلش برای حضرت حجت (عج) تنگ شد به ق...

چه خوبہڪہ امروز،همہ بـا هـمبراےڪسےدعـاڪنیـمڪـہ هــر روز بہ ت...

#حدیث_روز###شنبه 23 اردیبهشت 1396

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط