{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من روز خویش را

من روز خویش را
با آفتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده است آغاز میکنم
من با تو می نویسم و می خوانم
من با تو راه می روم و حرف می زنم
وز شوق این محال:
که دستم به دست توست!
من
جای راه رفتن پرواز می کنم!
آن لحظه که مات
در انزوای خویش
یا درمیان جمع
خاموش می نشینم:
موسیقی نگاه تورا گوش می کنم
گاهی میان مردم
در ازدحام شهر غیر از تو
هرچه هست فراموش می کنم.......
دیدگاه ها (۱۵)

دقیقاااا خخخخخ

هاردی :معذرت میخوام که بهت گفتم احمق !لورل :اشکال نداره،خودم...

عشق کجاست؟اهل کجایی؟از کجا می آیی؟ ..رنگ دیگر داری..بهترین ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط