{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیغام ماهیها 

پیغام ماهیها 

رفته بودم سر حوض 
تا ببینم شاید ، عکس تنهایی خود را در آب ، 
آب در حوض نبود .
ماهیان می گفتند:
"هیچ تقصیر درختان نیست."
ظهر دم کرده تابستان بود ، 
پسر روشن آب ، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید ، آمد او را به هوا برد که برد.

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.
برق از پولک ما رفت که رفت.
ولی آن نور درشت ،
عکس آن میخک قرمز در آب 
که اگر باد می آمد دل او ، پشت چین های تغافل می زد،
چشم ما بود.
روزنی بود به اقرار بهشت.

« تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ، همت کن 
و بگو ماهی ها ، حوضشان بی آب است.

باد می رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا می رفتم.»
سهراب سپهری
دیدگاه ها (۲)

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانمپرم از حس دلگیری که نامش ر...

و پا به پای توآمد و پا به پات نشستدلم اگرچه گرفت و دلم اگرچه...

ﺣﺴﯿﻦ ﭘﻨﺎﻫﯽ ...ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺯﯾﺎﺩﻧﺪ ...ﺑﻠﻨﺪﻧﺪ ...ﻃﻮﻻﻧﯿﻨﺪ...

نگاهم کن که شب گم شه ! نگاهم کن که پیدا شم ! نگاهم کن ! نگاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط