مادرش خوشحال بود

🍃مادرش خوشحال بود...
نزدیک آخر سال روزهارا میشمرد
برای دیدن پسرش...
تمام دلش ب مرخصی های آخر سال خوش بود...
خانه را آب جارو کرده بود
بعد از یکماه قرار بود گل پسرش را ملاقات کند.‌..
دلتنگی اش به تنگنا رسیده بود...
ب تمام اهل محل فامیل گفته بود پسرش قرار است بیاید.‌‌..
یک هفته مانده بود به سال جدید.‌‌.‌
تلفن خانه ب صدا در آمد
به سمت تلفن رفت..‌.
صدای پشت گوشی میلرزید...
انگار قرار بود خبری را بدهد
اما صدایش توان نداشت...
مادر دست هایش سست شده بود
قلبش ب تپش افتاده بود...
پرسید:
از پسرم خبری دارین؟
چیزی شده؟
اگر برای پسرم اتفاقی افتاده لطفا ب من بگویید...
صدای پشت گوشی گفت
در یک عملیات پسر شما زخمی شده انتقالش دادیم به بیمارستان
گفتیم ب شما خبر بدهیم...
مادر دیگر چیزی نشنید.‌‌..
صدای پشت گوشی...
مادر...
مادرجان...
الو...
مادر.‌..
تلوزیونی ک از قبل روشن بود...
مادر چشم هایش خورد به خبری که زیر نویس میشد
در یک درگیری چند تن از مرزبانان به شهادت رسیدند..‌.
اولین لیست از شهدا اسم پسر خودش بود‌‌‌‌..‌.
دست هایش یخ کرده بود‌‌‌‌‌‌..‌
اشک هایش جاری شد‌‌‌‌‌...
پیراهنی ک برای پسرش خریده بود
برای سال نو
در آغوش گرفت..‌‌‌. گریست.



#ناجا_حامی_ندارد #ناجا_رسانه_ندارد #فاجا #هیچ_کس_برای_شما_شمع_روشن_نمیکند
#ناجا_امنیت_ندارد #شغل_ناجا_سخت_و_زیان_آور_است
#کونوا_قوامین_لله_شهداء_بالقسط
#امنیت_اتفاقی_نیست
#مظلومیت_ناجا_اندازه_ندارد
#ناجا
#نوپو
#ارتش
#سپاه
#شهید
#شهادت
#ایثار
#شهادت
#ناجا
#ارتش
#سپاه
#شهید
#ایثار
#کشور_ایران
#کمیته_انقلاب_اسلامی
#پاسدار
#ژاندارمری
#شهربانی
#لایک_فالو_کامنت_یادتون_نره #پستای_قبلم_ببین_خوشت_اومد_فالو_کن #پست_جدید
دیدگاه ها (۱۰)

🔹در کلانتری هشتم با « هادی جوان دلاور » همکار بودم. او بعد ا...

چند روز پیداش نبود تا اینکه با لباس بلوچی و صورتی آفتاب سوخت...

چهار روزتا شانزدهمین سالروز حادثه تلخ تاسوکی

#ناجا #فاجا#مرزبانی #تکاور #رنجر #مرزبان #نگور #چابهار#شهیدم...

✍ ۲۳ آذر که سالروز تولد شهید رئیسی بود، پسرم که محصل پایه یا...

یک زن به پسرش که قاتل بود زور می‌گفت و اورا اذیت میکرد اما م...

🥀 شب دردناک 🥀🥀 فصل ۴ 🥀🥀 پارت ۱۰ 🥀جونگکوک لبخند بی‌حالی روی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط