{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part11
.
.
دو هفته بود داشت تو اون خونه زندگی میکرد و دیگه به زندگی کردن پیش اون پسر عادت کرده بود، بوم با همون پیشبند سفیدش پشت میز صبحانه نشسته بود و منتظر یونجون بود از صبح پاشده بود تا برا خودش و یونجون املت هویج و برنج بپزه، آجوما همیشه براش از اینا میپخت پس تا حدودی بوم هم تو این کار ماهر شده بود
یونجون با لباس های اماده و موهای ژل زده ا زپله ها پایین اومد
+چه عجب بیدار شدی
_تو از خروسخون بیداری به من چه
+کجامیری؟ حداقل بیا قبل رفتن یکم صبحونه بخور
_نه دیرم شده
+هیونگ! از صبح زحمت کشیدم یکم بخور خب نمیمیری که
یونجون پشت میز نشست و مشغول خوردن شد، بوم با ذوق و انتظار به یونجون نگاه میکرد
_چرا اونجوری نگا میکنی
+خوشمزست نه؟
_هومم زیاد مزه نپرونی آشپزیت بد نیست
+خب.. میتونم ذهنتو بخونم داری به این فکر میکنی که وای چقدر خوشمزه شدههه این پسره واقعا آشپز خوبیه! مگه نه؟
یونجون از دیوونگی بچه سرشو به نشانه تاسف تکون داد و خنده ای کرد
_باشه ممنون
+مردی تا اینو بگی
_بچه پررو نشو دیگه
+بهم همش نگو هی، هوی، بچه من اسم دارمااا
_چه فرقی داره
+حیوون یعنی چی چه فرقی داره بهم بگو بوم
_بو.... م؟
+آره بوم! خیلی سخته؟
گفتن این اسم اونم به کسی که دیدنش هربار زخم قدیمی رو تو دل یونجون تازه میکرد از هرچیزی تو دنیا سخت تر بود چجوری متونست اینقدر راحت یکی رو بازم اونجوری صدا بزنه؟
یونجون زود بلند شد
_ممنون بابت غذا
+هی کجا کامل نخوردی!
یونجون بدون جواب سریع از خونه خارج شد نیاز داشت یکم هوا بخوره
+این چرا مثل دیوونه ها رفتار میکنه
یونجون سر خیابون وایستاد تا سیگارشو روشنکنه، نمیتونست اینجوری بره سر کار باید یکم اروم میشد تو این دوهفته به این زندگی جدید عادتکرده بود ولی انگار هنوزم سخت تر از چیزی بود که فکرشو میکرد سیگارشو رو زمین انداختو با کفشاش له کرد و راه افتاد
.
در خونرو باز کرد و داخل شد چراغا خاموش بودن و فقط چراغ راهرو روشن بود، این بچه عادت داشت تو تاریکی بمونه؟
_چرا امروز نیومدی سرکار؟ فکر کردی چون کارت خوبه میتونی هروقت عشقت کشید بیای؟
_هوی میشنوی چی میگم؟
جوابی نشنید
_اوکی مهم نیست جواب نده
یونجون به اشپزخونه رفت و یه لیوان آب پرتقال برا خودش ریخت و سر کشید کیفشو روی کاناپه انداخت و به بوم که روی کاناپه جلو تلوزیون دراز کشیده بود نگاه کرد
_الان مثلا داری ناز میکنی؟ گمشو عین آدم جواب بده اینا رو من تاثیر ندارن
نگران شد.. عجیب بود بوم هیچ جواب و ری اکشنی به حرفاش نشون نمیداد اگه خواب بود هم با سر و صداهایی که یونجون داشت میکرد حتما پامیشد، آهی کشید و دستشو تو موهاش کشید حال قهر کردنای اینو دیگه نداشت
سمت بوم رفت و تکونش داد
_هوی پاشو ببینم
جوابی نداد، محکم تر تکونش داد
_تو چت شده؟ پاشو ببینم ادا درنیار
استرس بدی توی وجودش به وجود اومد... یاد همون روز افتاد .. همون روز مه داشت بدن بی جون بومگیو رو همینجوری تکون میداد ودرست مثل الان جوابی نمیگرفت، وحشیانه داشت بدن بومو تکون میداد. اینبار داد کشید
_بومگیوووو! پاشو ببینممم!
بوم به سختی چشماشو باز کرد و به یونجون که مثل دیوونه ها داشت تکونش میداد و داد میکشید نگاه کرد
بدنش داغ شده بود و حتی حال نداشت چشماشو باز نگه داره
یونجون با دیدن چشمای باز بوم نفس راحتی کشید
_حالت خوبه؟ چشماتو نبند سعی کن باز نگهشون داری
سریع سمت آشپزخونه رفت و یه حوله رو با اب سرد خیس کرد و بعد ابشو گرفت و با یه قرص و یه لیوان آب برگشت
دستشو زیر کمر بوم گزاشت و کمکش کرد بشینه و قرصو بین لباش گذاشت
_دهنتو باز کن باید بخوریش بدجوری تب داری
کمکش کرد اب رو هم بخوره، حوله خیس رو به سر و گردن بوم کشید و اینکارو اونقدر ادامه داد تا بالاخره دمای بدن بوم پایین اومد
+هیونگ من خوبم بسه
_حالت خوب بود که کم مونده بود از هوش بری؟ شوخیت گرفته؟
بوم از اینجوری رفتار کردنای یونجون تعجب کرده بود تا همین امروز صبح داشت جرش میداد حالا داشت عین دیوونه ها نگرانی شو نشون میداد
_تبت پایین اومد یکم دیگه حالت بهتر میشه پاشو این آب پرتقالو بخور
دیدگاه ها (۰)

art12. . بوم نمیتونست با یونجون مخالفت کنه پس هرچی میگفت انج...

جونگکوک سفیر جدید برند ساعت لوکس سوئیسی HUBLOT شده و امروز ...

با عجله ادیت زدم زیاد خوب نشد ولی بدم نیست

part10. . یونجون یه قهوه برای خودش ریخت و جلوی تلوزیون روی ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط