{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی مجنون از روی سجاده شخصی عبور کرد

روزی مجنون از روی سجاده شخصی عبور کرد
مرد نماز راشکست و گفت:
مردک در حال راز و نیاز با خدا بودم
برای چه این رشته را بریدی
مجنون گفت :
عاشق بنده ای بودم و تو را ندیدم
و تو عاشق خدا بودی چطور مرا دیدی؟
دیدگاه ها (۱)

سنگی که پرت میشهحرفی که زده میشه موقعیتی که ازدست میرهزمانی ...

از کسی نپرس .،، روزه ای یا نه ،،! وقتی یازده ماه نپرسیدی گ...

ابتدا فکر میکردمکه مملکت وزیر دانا میخواهدبعد فکر کردم شاید ...

میگویند:حرف ها هم پا دارندپاهای بزرگی که گاهیروی دلی میگذارن...

مجنون از راهی میگذشتجمعی نماز گذاشته بودندمجنون از لا به لای...

📚باغ خدا، دست خدا، چوب خدا!مردی در یک باغ درخت خرما را با شد...

‌#داستان_شب📚باغ خدا، دست خدا، چوب خدا!مردی در یک باغ درخت خر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط