{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرزوی دیدارت را دارم..

آرزوی دیدارت را دارم..
پارت 75 "پایانی"

پایان آرزوی دیدارت را دارم...

["ویو سلین"]

میگن بعضی آدما...

خونه‌ان.

نه یه مکان.

نه یه آدرس.

نه چهارتا دیوار.

فقط...

یه آدم.

و من سال‌ها طول کشید تا بفهمم خونه من کیه.

اون شب...

بارون آرومی روی شیشه‌های خونه می‌نشست.

آمِلیا توی اتاقش خوابیده بود.

خواهر کوچکش هم توی تخت کوچولوش آروم نفس می‌کشید.

خونه ساکت بود.

آروم.

گرم.

زنده.

و من کنار پنجره ایستاده بودم.

به چراغ‌های شهر نگاه می‌کردم.

به زندگی‌ای که زمانی فکر می‌کردم هیچ‌وقت مال من نمیشه.

دست‌های گرمی دور کمرم حلقه شد.

بدون اینکه برگردم لبخند زدم.

_"باز داری زیادی فکر می‌کنی."

صدای تهیونگ بود.

همون صدایی که سال‌ها قبل عاشقش شده بودم.

همون صدایی که سال‌ها ازش فرار کرده بودم.

و همون صدایی که آخرش دوباره منو به خودش رسوند.

دستم رو روی دست‌هاش گذاشتم.

+"شاید."

سرش رو روی شونه‌ام گذاشت.

_"به چی فکر می‌کنی؟"

نگاهم روی انعکاس خودمون روی شیشه افتاد.

و آروم گفتم:

+"به اینکه چقدر راه اومدیم."

تهیونگ چیزی نگفت.

فقط محکم‌تر بغلم کرد.

و من ادامه دادم.

+"یه زمانی فکر می‌کردم همه چیز تموم شده."

نفسم لرزید.

+"فکر می‌کردم دیگه نمی‌تونم دوستت داشته باشم."

چشم‌هام بسته شد.

+"فکر می‌کردم هیچ‌وقت نمی‌بخشمت."

سکوت.

آروم.

سنگین.

اما دردناک نه.

چون زخم‌ها بالاخره التیام پیدا کرده بودن.

تهیونگ صورتم رو به سمت خودش برگردوند.

چشم‌هاش مثل همیشه عمیق بودن.

مثل همیشه امن.

_"و حالا؟"

لبخند زدم.

اشک توی چشم‌هام جمع شد.

اما این بار از غم نبود.

+"حالا فکر می‌کنم اگر دوباره به دنیا بیام..."

دستم رو روی گونه‌اش گذاشتم.

+"بازم تو رو انتخاب می‌کنم."

برای چند ثانیه فقط نگام کرد.

و من دیدم.

دیدم که قلبش دوباره لرزید.

مثل همون پسر عاشق سال‌ها قبل.

مثل همون مردی که هیچ‌وقت دوست داشتنم رو متوقف نکرد.

_"سلین..."

اسمم رو طوری گفت که انگار دعا باشه.

انگار آرزو باشه.

انگار عزیزترین کلمه دنیا باشه.

بعد پیشونیش رو به پیشونیم تکیه داد.

و چشم‌هاش رو بست.

_"من هر روز انتخابت می‌کنم."

زمزمه کرد.

_"هر روز."

_"تهیونگ..."

_"هر زندگی."

لبخند زد.

اشک از گوشه چشمش پایین افتاد.

_"هر دنیا."

نفسش لرزید.

_"هر بار که خدا فرصت بده."

گریه‌ام گرفت.

واقعاً گرفت.

نه از ناراحتی.

از زیادیِ خوشبختی.

از اینکه سال‌ها قبل فکر می‌کردم همه چیز رو از دست دادم.

اما زندگی...

گاهی عجیب‌ترین معجزه‌ها رو برای آدم نگه می‌داره.

صدای پاهای کوچیکی سکوت خونه رو شکست.

و ثانیه بعد...

آمِلیا خواب‌آلود وارد پذیرایی شد.

موهاش نامرتب بود.

و عروسکش توی بغلش.

_"مامانی..."

هر دومون خندیدیم.

و دست‌هامون رو باز کردیم.

آمِلیا دوید توی بغلمون.

و چند ثانیه بعد...

خواهر کوچکش هم با گریه ریزی بیدار شد.

تهیونگ رفت و بغلش کرد.

و برگشت کنارمون.

چهار نفر.

کنار پنجره.

زیر نور کم‌رنگ شب.

و برای اولین بار...

هیچ کمبودی وجود نداشت.

هیچ ترسی.

هیچ جدایی‌ای.

هیچ رازی.

فقط عشق.

فقط خانواده.

فقط ما.

سرم رو روی شونه تهیونگ گذاشتم.

و به دخترهامون نگاه کردم.

بعد به مردی که هنوز بعد از تمام این سال‌ها...

عاشقش بودم.

و آرام در دلم زمزمه کردم:

آرزوی دیدارت را دارم...

و خدا...

خدا کاری کرد که هر روز بیدار شوم و آرزویم را ببینم.

پایان...
دیدگاه ها (۱۸)

و بلاخره.. پایان فیک آرزوی دیدارت را دارم.. 22 خرداد.. امیدو...

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 74[هفت ماه بعد]["ویو تهیونگ"]من...

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 73["ویو جونگ‌کوک"]من هنوز معتقد...

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 40["ویو تهیونگ"]جلسه تازه تموم ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۶۴ویو راوی لوئیس رو دید که داشت ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط