{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(سایه های خونی)

(سایه های خونی)
part ۱۵/
دانای کل___

در میان رقص،جکسون و مکس کنار هم ایستاده بودند.
نگاه هایشان در یک لحظه به هم گره خورد،انگار که هر دو یک هدف را نشانه گرفته اند.
با حرکتی هماهنگ دست هایشان را بالا بردند تا الیویا و میرا بچرخند و جایشان عوض شود.
نور استخر، برای لحظه ی روی صورت هایشان تایید و سپس،در یک چرخش آرام، الیویا در آغوش جکسون افتاد.
جکسون دست هایش را دور کمر الیویا حلقه زد.
انگار که نه یک رقص موقعیت خوبی برای سو استفاده است،اخم بر روی ابروهایش باز شد.
دست های الیویا روی گردنش لغزید، اما سرش پایین بود،انگار که نمیخواست نگاهش را به چشمانش بدوزد.
جکسون گوشش را نزدیک گوش الیویا برد و با صدای که فقط او بشنود، آهسته گفت:
«تو بیشتر به من میای....»
در همان حال، میرا با لبخندی که تلاش می کرد بی خیال باشد،به مکس گفت:
«امشب خوشتیپ کردی که دل الیویا را ببری؟
مکس لبخندی زد و شانه هایش را بالا انداخت.
«نمیدونم به چشمش اومدم؟»
میرا با نگاهی که سردی را زیر گرمی پنهان می کرد، گفت:
«آره،به چشم هرکی نیای،به چشم من که یک جنتلمن واقعی ای.ولی.....به پای جکسون نمیرسی»
مکس خندید و با لحنی که نصفش شوخی بود، گفت:
«شیطون....»
الیویا هنوز در آغوش جکسون بود.
جکسون چانه اش را به آرامی روی پیشانی اش گذاشت و چشمانش را بست موسیقی در گوشش می پیچید،اما تنها چیزی که حس می کرد،نفس های گرم الیویا بود که روی گردنش می نشست.
یک لحظه سکوت،یک لحظه که انگار همه چیز متوقف شده بود.
جکسون سرش را پایین آورد و بوسه ی آرامی،روی پیشانی الیویا نشاند.
ناگهان پاهایش سست شد.
«میرم دستشویی...» با صدای که می لرزید،گفت.
دستش را از گردن جکسون برداشت و او را از خودش دور کرد.
و با سرعتی که نشان می داد دیگر نمی تواند بماند،از میان جمع عبور کرد و ناپدید شد.

جکسون با خونسردی کتش را مرتب کرد و دنبال الیویا رفت.

میرا که چشمانش به این دو دوخته شده بود، با لبخندی که دیگر برای هیچ‌کس نبود، به مکس گفت: «باید برم دستشویی، ببخشید.» و پشت سر جکسون رفت.

جکسون الیویا را در گوشه‌ای تاریک از حیاط گرفت و آرام، اما محکم، او را به دیوار کوباند.

الیویا در حالت شوک بود؛ در آن تاریکی، چشم‌های آبی‌اش مثل دو نقطه‌ی نور می‌درخشیدند و نگاهش را به جکسون دوخته بود.

الیویا چند قدم عقب‌تر ایستاد و با لحنی جدی گفت: «چیکار می‌کنی!»
اما جکسون نه نگاهش را از الیویا برداشت، نه پاسخ داد.

دستش را روی کمر الیویا گذاشت و به سمت خودش کشید.
«بیخیالت نمی‌شم.»

دستش آرام از روی کمر لغزید، لباس را دنبال کرد و به ران پای الیویا رسید.

«چرا باید لباست اینقدر کوتاه باشه؟»
صدایش آرام بود، اما زیرش چیز دیگری موج می‌زد.

آهسته صورتش را به الیویا نزدیک کرد و با لحنی که میان تهدید و خواهش معلق بود، گفت:
«به جز من، کسی حق نداره حتی بدنتو ببینه... تا بخواد کمرتو لمس کنه.»

چشم‌هایش از چشم‌های الیویا به لب‌هایش لغزید.
انگشت وسطش را آرام روی لب پایین الیویا کشید، سپس لب پایینش را بین لب‌هایش گرفت و مکید.
بوسه‌ای آرام، لذت‌بخش، اما پر از تنش.

الیویا دستش را روی سر جکسون گذاشت و به سمت خودش کشید.

جکسون در میان بوسه، دستش را روی ران الیویا می‌کشید و پای او را به کناره‌ی پایش گره می‌زد.

میرا با چشم‌های پر از اشک، به تاریکی خیره بود.
به آن لب‌هایی که همدیگر را خیس می کردند.
به آن دستی که روی ران الیویا می‌لغزید.
به آن انگشتانی که پشت گردن جکسون گره خورده بودند.
بغض کرد. مشتش را فشرد، اما چیزی نگفت.

وقتی بوسه تمام شد، الیویا بدون اینکه نگاه کند، از خجالت و مستی، جکسون را رها کرد و رفت.

میرا اما برای اینکه نشان ندهد تمام این صحنه را دیده، دست مردی را که از کنارش رد می‌شد گرفت و محکم لب‌هایش را روی لب‌های او کوباند.

بوسه‌ای که نه از روی هوس، که از روی تلاش برای پر کردن چیزی بود که دیگر پر نمی‌شد.
لایک؟
دیدگاه ها (۰)

(سایه های خونی) part ۱۴/دانای کل ___مردی جلوی دیدش را گرفت ب...

(سایه های خونی) part ۱۳/دانای کل__شب فرا رسیده بود.نور استخر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط