Best worng

Chapter:1
Part:50
•ویو بورام•
مطمعن بودم الان پا میشه میره اونوقت من میمونمو این دوتا عاشق انا در کمال ناباوری...
کوک:حله
با لبخند پیروزمندانه بهش نگاه کردم که نفسشو حرصی بیرون داد
ماریا:واقعا دیگه حله، جونگکوک من عروسی رو میگیرما
نگاشو داد ماریا و با پوزخند بهش نگاه کرد
کوک:خب بگیر، ولی...
سونهی:ولی چی؟
کوک:عروسی رو جفتی میگیریم
یه لحضه انگار ی سطل اب یخو رختن روم... داشت چی میگفت؟
بورام:ه..ا چی؟
ماریا:عاممم...مطمعنی؟
کوک:اره مطمعن مطمعنم
و پاشد رفت بالا
سونهی:فکر کنم خیلی عروسی خوبی بشه مگه نه بورام؟
گیج شده بودم، اصلا هنگ کردم
بورام:ببخشید...من...من الان میام
رفتم دنبال جونگکوک درو که باز کردم با تمام اعصبانیتم که دلیلی نداشت رفتم سمتش
بورام:تو واسه چی برا خودت تعیین تکلیف میکنی ها؟
همونجوری که رو تخت دراز کشیده بودو دستشو گذاشته بود زیر سرش با خونسردی بهم نگاه میکرد
کوک:نمیتونم برای خودمو زنم تصمیم بگیرم؟
بورام:فعلا برای خودت تصمیم گرفتی نه من
کوک:یعنی چی؟
جواب سوالاشو میدونست ولی میخواست بازم بشنوه
بورام:یعنی من مخالفم...ازدواج نمیکنم..!
بلند شد و روبه روم وایستاد دستامو گرفتو دور کمرش حلقه کرد
کوک:اولن تو غلط میکنی جواب رد به من بدی، دومن شما قبلا تو اون رستورانو اون شب قشنگ جلوی اون همه ادم داد زدی گفتی بله!
پوزخند، کرم ریختن، حرص دادن من همشون از لبخندو کاراش معلوم بود
بورام:که چی بازم میگم، ولی ایندفع برعکس نه
کوک:تنت میخاره توله؟
بورام:اره، اصلا میخاره به توچه
کوک:نظرت چیه قبل ازدواجمون نینی دار بشیم، خوبه ها یه نینی خوشگل میکارم تو دلت
کاش زورم میرسید میزدمش ولی مگه میشد
بورام:جونگکوک منو حرص ندها
کوک:باشه چشم...ولی
سرشو اورد نزدیکم
کوک:ی بوس کوچولو لیدی
ی بوسه ای که مطمعن بودم قراره طولانی بشه رو شروع کرد، تو این موقعیت داشتم فقط به حرفاش فکر میکردم، بچه...ازدواج... زندگی اصلا من برای اینا کوچیک نیستم؟ هنوز خیلی زوده! حتی برای مادر شدن!
کوک:اخیش
بورام:جونگکوک من...خب
کوک:چیشده؟
بورام:بنظرت برای مادر شدن زیادی کوچیک نیستم
لباشو گاز گرفتو بعدش خندید
کوک:دختر به این زودیا که نمیکنمت
بورام:هی بسه
کوک:خیلی خب باشه شاید برای مادر شدن کوچولو باشی ولی برای من همونی که من میخوامی،همون بورامی که میخوام

ببینید کی اومدهههههه
منتظر فحشاتون هستم💋
دیدگاه ها (۲۶)

Best worng

Best worng

Best worng

Best worng

𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟕عشق مافیاویو بورام یه نفر اومد دنبالم که ببرتم تو عمار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط