I like this mistake.
Kim Taehyung
prt:۱۰
"پسر دستشو جلو دهن دختر گرفت.دستش رو روی لب هاش فشار داد گفت:"
-شیششششش
-الان بیدار میشن
"دختر کلافه دستش رو پس زدبه سمتش رفت دست پسر گرفت روی گردن خودش انداخت.به سمت مبل حرکت کردن پسر دستش رو روی لبه مبل گذاشت به کمک دختر روش نشست دختر دوتا دستاش رو روی کمرش گذاشت کش قوصی به خودش داد بعد نگاهی کلی به خونه انداخت لبخند زد گفت:"
کانا:اوه پس زندگی بچه پولداره اینجوریه
"پسر ارنجشو گذاشته بود روی لبه مبل با دستش سرش رو نگه داشته بودو به دختر نگاه میکرد. دختر به سمت میز تلوزیون رفت.روی میز تلویزون یدونه مجسمه طلایی رنگ بود شکل اون مجسمه مثل فرشته ها بود همونقدر زیبا و غیر قابل تصور توی دست فرشته یدونه نشک آب بود. انگار فرشته سعی داشت با اون نشک آب همه کسی که به آب نیاز دارن رو سیراب کنه. دختر با هیجان به مجسمه خیره شده بود خم شد قد خودشو با مجسمه یکی کرد تا بهتر مجسمه رو برانداز کنه با شوق لب زد:"
کانا:بابا تو دیگه کی هستی
کانا:ولاه توی این دورو زمونه کسی که از این مجسمه ها داره توی پول شنا میکنه
"دختر دستش رو به سمت مجسمه رفت لمسش کرد گفت:"
کانا:اوممم حس جالبی داره.*مکث*پس طلا اینجوریه
"دستش رو عقب کشید دوتا دستش رو روی زانو هاش گذاشت تمام زورش رو روی زانو هاش انداخت بلند شد همینکه بلند میشد زیر لب میگفت:"
کانا:کی فکرشو میکنه سو کانا یه روز طلای واقعی رو لمس کنه*خنده*اروم*
.
"دخترک دلستان که هی توی جاش این ور اون ور میشد تا شاید خوابش بگیره و بخوابه ولی خوب ناموفق بود خوابش نمیومد از جاش پاشد روی تخت نشست. اتاقش توی تاریکی مطلق فرو رفته بود خبری از ماه نبود انگار ماهم با زمین قهر کرده بود خودش رو پشت ابر ها قایم کرده بود.دختر پاهاش رو از تخت آویزون کرد از پنجره به باریدن بارون زل زده بود بارون وحشیانه میبارید انقدر با شدت میبارید که اگه یکی زیر بارون بود الان موش آب کشیده شده بود. اسمون رنگ سیاه سرمه ای خیلی خوشگلی رو برای خودش گرفته بود. آسمون چنان ا اثر هنری برای خودش خلق کرده بود که میشد به ساعت ها خیره شد.ترکیب هوای تیرگی شب با رعده برق باورن یکی از پرستیدنی ترین مخلوق بود. دختر بالشت روی تخت روی تخترو برداشت بغلش کرد به پنجره خیره شد."
.
"پسر دستش رو از زیر سرش برداشت با قدم های اروم به سمت دختر که خیره به مجسمه بود رفت. دختر انقدر غرق دیدن مجسمه شده بود که حضور پسر رو پشت سرش حس نکرد. دختر دوتا دستش رو روی زانو هاش گذاشت تمام زورش رو روی زانو هاش انداخت بلند شد همینکه بلند میشد زیر لب میگفت:"
کانا:کی فکرشو میکنه سو کانا یه روز طلای واقعی رو لمس کنه*خنده*اروم*
(مدیونی فک کنی کسخلم که دوبار یه چیزو مینویسم🤦♀️💔)
ادامه دارد...
پارت جدید کوچولو ها
🫧جیگرهمتون🫧
prt:۱۰
"پسر دستشو جلو دهن دختر گرفت.دستش رو روی لب هاش فشار داد گفت:"
-شیششششش
-الان بیدار میشن
"دختر کلافه دستش رو پس زدبه سمتش رفت دست پسر گرفت روی گردن خودش انداخت.به سمت مبل حرکت کردن پسر دستش رو روی لبه مبل گذاشت به کمک دختر روش نشست دختر دوتا دستاش رو روی کمرش گذاشت کش قوصی به خودش داد بعد نگاهی کلی به خونه انداخت لبخند زد گفت:"
کانا:اوه پس زندگی بچه پولداره اینجوریه
"پسر ارنجشو گذاشته بود روی لبه مبل با دستش سرش رو نگه داشته بودو به دختر نگاه میکرد. دختر به سمت میز تلوزیون رفت.روی میز تلویزون یدونه مجسمه طلایی رنگ بود شکل اون مجسمه مثل فرشته ها بود همونقدر زیبا و غیر قابل تصور توی دست فرشته یدونه نشک آب بود. انگار فرشته سعی داشت با اون نشک آب همه کسی که به آب نیاز دارن رو سیراب کنه. دختر با هیجان به مجسمه خیره شده بود خم شد قد خودشو با مجسمه یکی کرد تا بهتر مجسمه رو برانداز کنه با شوق لب زد:"
کانا:بابا تو دیگه کی هستی
کانا:ولاه توی این دورو زمونه کسی که از این مجسمه ها داره توی پول شنا میکنه
"دختر دستش رو به سمت مجسمه رفت لمسش کرد گفت:"
کانا:اوممم حس جالبی داره.*مکث*پس طلا اینجوریه
"دستش رو عقب کشید دوتا دستش رو روی زانو هاش گذاشت تمام زورش رو روی زانو هاش انداخت بلند شد همینکه بلند میشد زیر لب میگفت:"
کانا:کی فکرشو میکنه سو کانا یه روز طلای واقعی رو لمس کنه*خنده*اروم*
.
"دخترک دلستان که هی توی جاش این ور اون ور میشد تا شاید خوابش بگیره و بخوابه ولی خوب ناموفق بود خوابش نمیومد از جاش پاشد روی تخت نشست. اتاقش توی تاریکی مطلق فرو رفته بود خبری از ماه نبود انگار ماهم با زمین قهر کرده بود خودش رو پشت ابر ها قایم کرده بود.دختر پاهاش رو از تخت آویزون کرد از پنجره به باریدن بارون زل زده بود بارون وحشیانه میبارید انقدر با شدت میبارید که اگه یکی زیر بارون بود الان موش آب کشیده شده بود. اسمون رنگ سیاه سرمه ای خیلی خوشگلی رو برای خودش گرفته بود. آسمون چنان ا اثر هنری برای خودش خلق کرده بود که میشد به ساعت ها خیره شد.ترکیب هوای تیرگی شب با رعده برق باورن یکی از پرستیدنی ترین مخلوق بود. دختر بالشت روی تخت روی تخترو برداشت بغلش کرد به پنجره خیره شد."
.
"پسر دستش رو از زیر سرش برداشت با قدم های اروم به سمت دختر که خیره به مجسمه بود رفت. دختر انقدر غرق دیدن مجسمه شده بود که حضور پسر رو پشت سرش حس نکرد. دختر دوتا دستش رو روی زانو هاش گذاشت تمام زورش رو روی زانو هاش انداخت بلند شد همینکه بلند میشد زیر لب میگفت:"
کانا:کی فکرشو میکنه سو کانا یه روز طلای واقعی رو لمس کنه*خنده*اروم*
(مدیونی فک کنی کسخلم که دوبار یه چیزو مینویسم🤦♀️💔)
ادامه دارد...
پارت جدید کوچولو ها
🫧جیگرهمتون🫧
- ۱۳۳
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط