mymistake
╭────༺ ♕ ༻────╮
⊊ #my_mistake ⊋
#part3
⋆┈┈。゚❃ུ۪ ❀ུ۪ ❁ུ۪ ❃ུ۪ ❀ུ۪ ゚。┈┈⋆
⊊ #اشتباه_من ⊋
#پارت۳
جلوی در یه دختر ایستاده بود...رفتم کنارش و آروم سرمو بش نزدیک کردم و گفتم
سونیک:دونبال چیزی هستید؟!
دختر شکه برگشت و یه لبخند ریز زد و موهای صورتی شو کنار زد و با خجالت گفت
_ ب-ببخشید من شنیده بودم که امروز یه ترم اولی قراره که بیاد اینجا گفتم بیام بش سلام کنم ولی انگار نیستش
سونیک: نه هستش جلوت وایساده...ببینم توعم سال اولی هستی؟!
_ آ-آره و اوه راستی اسم من امی رز رشته اقتصاد سال اولی هستم
سونیک: منم سال اولیم رشته...خب هنوز تو دوراهی هستم ولی فکر کنم همون اقتصاد باشه و منم سونیک هستم سونیک خارپشت...
امی:خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم قرار تنها سال اولی اینجا نباشم
سونیک:منم همینطور وقتی پذیرش گرفتم داشتم دیوونه میشدم
امی:من دو هفته پیش بود که اومد اینجا و اگه بخوای میتونم همه جارو بت نشون بدم
سونیک: باشه خیلی هم عالی بزن بریم...
از دختره خوشم اومد...دختر بامزه و خوشگلی بود...جلو تر از من راه افتاد و منم پشت سرش راه افتادن و امی تمام کالج رو بم نشون داد
از سالن غذا خوری و کتاب خونه تا کلاس ها و حیاط و جاهای دیگه
از کتاب خونه خیلی خوشم اومد وایب خیلی خوبی میداد و دلم میخواست ساعت ها توش بشینم
غروب شده بود و با امی رفتیم بیرون...بم گفتش که میخواد شهر رو هم بم نشون بده برای همین تو یه کافه باهم قرار گذاشتیم
سونیک:اینجا چقد قشنگه..
امی:همین طوره راستش یه چند تا بار هم این دور اطراف هست ولی من اینجا رو ترجیح میدم
سونیک:پس زیاد از جمع و اینا خوشت نمیاد درسته
امی:نه اتفاقا خیلی هم دوست دارم ولی خب اینجا بودن بم یه حس آرومی میده...
با حرفش موافق بودم...
منم زیاد از تجمع و اینا خوشم نمیاد...یکم باهم حرف زدیم و قهوه خوردیم که در کافه باز شد و یه دختر با یه پسر هیکلی اومدن تو
امی تا اونارو دید براشون دست تکون داد...انگار از ما بزرگ تر بودن و من یکم رفتم تو خودم
امی: روژ..ناکلز بیاد اینجا
دختره تا امی رو دید اومد سمتمون که وقتی قیافشو دیدم فهمیدم این همون دختری بود که اشتباهی در اتاقشو باز کردم...وادافاک://...یکم کج شدم و سرمو کردم تو کتابی که از کتاب خونه برداشته بودم و لیوان قهومو برداشتم و وانمود کردم چیزی ندیدم
روز:سلام عسلم...
ناکلز:سلام...
امی: سلام بچه...فکر میکردم اونور شهر تو همون بار همیشگی هستید سورپرایز شدم دیدم تون
روژ:آره راستش با خودم فکر کردم و گفتم هی ناکلز چطوره بیام اینجا و یه سری به دختر خوشگل خدمون بزنیم
ناکلز: در واقع اومدیم تا یه سر بریم کالج وسایل مونو برداریم یه سری هم به اینجا زدیم...
امی:عجب ولی خب خیلی خوشحال شدم که دیدم تون...
اونا مشغول صحبت شدن و فکر کنم منو ندیدن...هوف شانس آوردم...
روژ: امی میبینم که یه دوست جدید پیدا کردی..
با این حرفش قهوه تو دهنم زهرمار شد://
امی:او آره یادم رفت سونیک رو بهتون معرفی کنم...اون همین امروز صبح رسیده و مثل من سال اولیه
روژ: که اینطور...هی خوشتیپ چطوری!!
سونیک:ام سلام دوستان من سونیک هستم تازه امروز اومدم اینجا
ناکلز: خوش اومدی رفیق میدونی اینجا خوراک کسایی مثل توعه..
روژ: اممم صبر کن ببینم یکم صورتت برام آشناست ببینم تو همون نیستی؟!
سونیک: چی امم راستش خب....
روز:ها حالا یادم اومد تو همونی هستی که امروز صبح اومده بود دم در اتاق منو میگفت اینجا اتاق منه با مامانت بودی درسته...
سونیک: عا آره خودم بودم بازم شرمنده😅
روژ: اشکالی نداره عسلم
و هر چهار تایمون خندیدم و اونا هم کنار ما نشستن و همه باهم مشغول صحبت شدیم
من معمولا جمع گریزم و زیاد دوست ندارم اجتماعی باشم ولی کنار اونا حس خوبی داشتم و این بم اعتماد به نفس میداد
حرف زدن باشون آدمو سر حال میکرد
فکر میکردم سال بالایی ها اهمیتی به ما سال پایینی ها نمیدن...
با خودم گفتم این حتما از این دخترایی که آدمو مسخره میکنند و سوتی های یکی رو جار میزنه ولی برعکس هم خودش و هم دوست پسرش خیلی خوب بودن...
طرفا ساعت ۸ اینا بود که برگشتیم خوابگاه هامون و تو راه ازشون خدافظی کردم البته هممون تو یه سالن اتاق داشتیم...
با کلید در اتاقمو باز کردمو رفتم تو...
کلیدا رو پرت کردم رو میز و خودمو انداختم رو تخت و یه کشی به خودم دادم
روز خیلی خوبی بود و خیلی از اینکه تونستم چند تا دوست پیدا کنم خوشحال بودم...
از جام بلند شدم و لباسام رو در آوردم و برای فردا که باید برم سر کلاس وسایلم رو آماده کردم...
⊊ #my_mistake ⊋
#part3
⋆┈┈。゚❃ུ۪ ❀ུ۪ ❁ུ۪ ❃ུ۪ ❀ུ۪ ゚。┈┈⋆
⊊ #اشتباه_من ⊋
#پارت۳
جلوی در یه دختر ایستاده بود...رفتم کنارش و آروم سرمو بش نزدیک کردم و گفتم
سونیک:دونبال چیزی هستید؟!
دختر شکه برگشت و یه لبخند ریز زد و موهای صورتی شو کنار زد و با خجالت گفت
_ ب-ببخشید من شنیده بودم که امروز یه ترم اولی قراره که بیاد اینجا گفتم بیام بش سلام کنم ولی انگار نیستش
سونیک: نه هستش جلوت وایساده...ببینم توعم سال اولی هستی؟!
_ آ-آره و اوه راستی اسم من امی رز رشته اقتصاد سال اولی هستم
سونیک: منم سال اولیم رشته...خب هنوز تو دوراهی هستم ولی فکر کنم همون اقتصاد باشه و منم سونیک هستم سونیک خارپشت...
امی:خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم قرار تنها سال اولی اینجا نباشم
سونیک:منم همینطور وقتی پذیرش گرفتم داشتم دیوونه میشدم
امی:من دو هفته پیش بود که اومد اینجا و اگه بخوای میتونم همه جارو بت نشون بدم
سونیک: باشه خیلی هم عالی بزن بریم...
از دختره خوشم اومد...دختر بامزه و خوشگلی بود...جلو تر از من راه افتاد و منم پشت سرش راه افتادن و امی تمام کالج رو بم نشون داد
از سالن غذا خوری و کتاب خونه تا کلاس ها و حیاط و جاهای دیگه
از کتاب خونه خیلی خوشم اومد وایب خیلی خوبی میداد و دلم میخواست ساعت ها توش بشینم
غروب شده بود و با امی رفتیم بیرون...بم گفتش که میخواد شهر رو هم بم نشون بده برای همین تو یه کافه باهم قرار گذاشتیم
سونیک:اینجا چقد قشنگه..
امی:همین طوره راستش یه چند تا بار هم این دور اطراف هست ولی من اینجا رو ترجیح میدم
سونیک:پس زیاد از جمع و اینا خوشت نمیاد درسته
امی:نه اتفاقا خیلی هم دوست دارم ولی خب اینجا بودن بم یه حس آرومی میده...
با حرفش موافق بودم...
منم زیاد از تجمع و اینا خوشم نمیاد...یکم باهم حرف زدیم و قهوه خوردیم که در کافه باز شد و یه دختر با یه پسر هیکلی اومدن تو
امی تا اونارو دید براشون دست تکون داد...انگار از ما بزرگ تر بودن و من یکم رفتم تو خودم
امی: روژ..ناکلز بیاد اینجا
دختره تا امی رو دید اومد سمتمون که وقتی قیافشو دیدم فهمیدم این همون دختری بود که اشتباهی در اتاقشو باز کردم...وادافاک://...یکم کج شدم و سرمو کردم تو کتابی که از کتاب خونه برداشته بودم و لیوان قهومو برداشتم و وانمود کردم چیزی ندیدم
روز:سلام عسلم...
ناکلز:سلام...
امی: سلام بچه...فکر میکردم اونور شهر تو همون بار همیشگی هستید سورپرایز شدم دیدم تون
روژ:آره راستش با خودم فکر کردم و گفتم هی ناکلز چطوره بیام اینجا و یه سری به دختر خوشگل خدمون بزنیم
ناکلز: در واقع اومدیم تا یه سر بریم کالج وسایل مونو برداریم یه سری هم به اینجا زدیم...
امی:عجب ولی خب خیلی خوشحال شدم که دیدم تون...
اونا مشغول صحبت شدن و فکر کنم منو ندیدن...هوف شانس آوردم...
روژ: امی میبینم که یه دوست جدید پیدا کردی..
با این حرفش قهوه تو دهنم زهرمار شد://
امی:او آره یادم رفت سونیک رو بهتون معرفی کنم...اون همین امروز صبح رسیده و مثل من سال اولیه
روژ: که اینطور...هی خوشتیپ چطوری!!
سونیک:ام سلام دوستان من سونیک هستم تازه امروز اومدم اینجا
ناکلز: خوش اومدی رفیق میدونی اینجا خوراک کسایی مثل توعه..
روژ: اممم صبر کن ببینم یکم صورتت برام آشناست ببینم تو همون نیستی؟!
سونیک: چی امم راستش خب....
روز:ها حالا یادم اومد تو همونی هستی که امروز صبح اومده بود دم در اتاق منو میگفت اینجا اتاق منه با مامانت بودی درسته...
سونیک: عا آره خودم بودم بازم شرمنده😅
روژ: اشکالی نداره عسلم
و هر چهار تایمون خندیدم و اونا هم کنار ما نشستن و همه باهم مشغول صحبت شدیم
من معمولا جمع گریزم و زیاد دوست ندارم اجتماعی باشم ولی کنار اونا حس خوبی داشتم و این بم اعتماد به نفس میداد
حرف زدن باشون آدمو سر حال میکرد
فکر میکردم سال بالایی ها اهمیتی به ما سال پایینی ها نمیدن...
با خودم گفتم این حتما از این دخترایی که آدمو مسخره میکنند و سوتی های یکی رو جار میزنه ولی برعکس هم خودش و هم دوست پسرش خیلی خوب بودن...
طرفا ساعت ۸ اینا بود که برگشتیم خوابگاه هامون و تو راه ازشون خدافظی کردم البته هممون تو یه سالن اتاق داشتیم...
با کلید در اتاقمو باز کردمو رفتم تو...
کلیدا رو پرت کردم رو میز و خودمو انداختم رو تخت و یه کشی به خودم دادم
روز خیلی خوبی بود و خیلی از اینکه تونستم چند تا دوست پیدا کنم خوشحال بودم...
از جام بلند شدم و لباسام رو در آوردم و برای فردا که باید برم سر کلاس وسایلم رو آماده کردم...
- ۳.۵k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط