★彡 Part 50 彡★
★彡 Part 50 彡★
( رینا )
حس کردم نمیتونم نفس بکشم.
اکسیژن این اتاق تموم شده بود.
پس کیم هیون وو پدرش بود!
پسر کسی که یه یک عمر زندگی من و مادرم رو جهنم کرده بود، حالا اینجا درست روبه رومه.
چطور ممکن بود؟
عجب دنیای کوچیکیه هاا!
هیچ وقت فکر نمی کردم ببینمش.
تهیونگ پسرش بود.
کسی که احمقانه سعی داشتم علاقم رو بهش انکار کنم.
اما الان چی؟
هنوزم دوسش دارم؟
نمیدونم.
از وقتی که نگاهش کردم و فهمیدم دوست دارم زمان متوقف بشه تا بتونم به چشم هاش نگاه کنم، دیگه برای هیچی دلیل نداشتم.
از وقتی که دیدم باهام مهربونه و بی دلیل بهم توجه نشون میده، از هیچ چیز آگاهی نداشتم.
نمیدونستم.
و احمق بودم که نمیدونستم.
شاید هم عاشق بودم...
از زندگیم متنفرم.
از این مرد متنفرم.
از همه شون متنفرم متنفرم متنفرم.
میتونم همینجا قال قضیه رو بکنم.
میتونم تمومش کنم و ...
"رینا!"
وقتی اسمم رو فریاد زد تازه به خودم اومدم. یه لحظه دهنم باز شد و هوا رو به داخل ریه هام کشیدم. حریصانه نفس می کشیدم و تازه متوجه شدم که تمام این مدت لب هام رو از روی خشم به روی هم فشار داده بودم.
از شونه هام گرفت و به تاج تخت تکیه کردم.
دستم روی قلبم بود که دیوانه وار تند میزد.
به سمتم کمی خم شد و درست اومد جلوم، انگار که روم خیمه زده باشه.
نمیدونم زاده ی ذهن مریضم بود یا چی، ولی حس کردم چشم هاش ترسیده، نگرانه، عصبیه.
"خوبی؟"
نگاهش رو بالا آورد و من هم همون لحظه بهش نگاه کردم.
چطور میتونم روزی بدون این چشم ها به زندگی ادامه بدم؟
نمیدونم.
( رینا )
حس کردم نمیتونم نفس بکشم.
اکسیژن این اتاق تموم شده بود.
پس کیم هیون وو پدرش بود!
پسر کسی که یه یک عمر زندگی من و مادرم رو جهنم کرده بود، حالا اینجا درست روبه رومه.
چطور ممکن بود؟
عجب دنیای کوچیکیه هاا!
هیچ وقت فکر نمی کردم ببینمش.
تهیونگ پسرش بود.
کسی که احمقانه سعی داشتم علاقم رو بهش انکار کنم.
اما الان چی؟
هنوزم دوسش دارم؟
نمیدونم.
از وقتی که نگاهش کردم و فهمیدم دوست دارم زمان متوقف بشه تا بتونم به چشم هاش نگاه کنم، دیگه برای هیچی دلیل نداشتم.
از وقتی که دیدم باهام مهربونه و بی دلیل بهم توجه نشون میده، از هیچ چیز آگاهی نداشتم.
نمیدونستم.
و احمق بودم که نمیدونستم.
شاید هم عاشق بودم...
از زندگیم متنفرم.
از این مرد متنفرم.
از همه شون متنفرم متنفرم متنفرم.
میتونم همینجا قال قضیه رو بکنم.
میتونم تمومش کنم و ...
"رینا!"
وقتی اسمم رو فریاد زد تازه به خودم اومدم. یه لحظه دهنم باز شد و هوا رو به داخل ریه هام کشیدم. حریصانه نفس می کشیدم و تازه متوجه شدم که تمام این مدت لب هام رو از روی خشم به روی هم فشار داده بودم.
از شونه هام گرفت و به تاج تخت تکیه کردم.
دستم روی قلبم بود که دیوانه وار تند میزد.
به سمتم کمی خم شد و درست اومد جلوم، انگار که روم خیمه زده باشه.
نمیدونم زاده ی ذهن مریضم بود یا چی، ولی حس کردم چشم هاش ترسیده، نگرانه، عصبیه.
"خوبی؟"
نگاهش رو بالا آورد و من هم همون لحظه بهش نگاه کردم.
چطور میتونم روزی بدون این چشم ها به زندگی ادامه بدم؟
نمیدونم.
- ۱۹۳
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط