{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چه آسان

چه آسان
به مردم گفتم
که دیگر میانِ ما راهی نمانده است،
که هر کدام
به سویی از این شبِ بلند رفته‌ایم.

اما چه کسی می‌داند
دل،
فرمانِ زبان را نمی‌برد.

من،
هر شب
گره‌ی نامِ تو را
از رشته‌ی نفس‌هایم باز می‌کنم،
و هر سحر،
دوباره همان گره
بر جانم می‌نشیند.

تو اگر نباشی،
نه این باغ،
باغ است،
نه این بهار،
بهار.

من شاخه‌ای نیستم
که با هر باد
از یادِ درخت بیفتم؛
ریشه‌ی من
در خاکِ حضورت جا مانده است.

می‌گویند:
«گذشته است...»

و من
در همان لحظه‌ی رفتنت
ایستاده‌ام.

اگر روزی
این بندِ نادیدنیِ میانِ دلِ من و تو
بگسلد،
پیش از آنکه گلی پژمرده شود،
تمامِ من
خاموش خواهد شد.

شکلات نعنایی...
هنوز
شیرین‌ترین اندوهِ زندگیِ منی.
در انتظار بازگشتیم
میدانم این خواسته هردویمان است
دیدگاه ها (۰)

_من اگرجای تو بودم حتی یک لحظه هم کسی رو که بهم اعتماد نداره...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت نهــمهفدهم جولای ر...

در این دنیای وا نفسا تو از حالم چه  می دانیبه دل داغی گران د...

شعر خیال

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط