رمان جدید ترپارتاول بلای جونم
رمان جدید تر#پارت_اول🍯🐼🌻‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
_ولی برای بچه ضرر داره .. نباید انجام بدیم شبا
ممکنه باعث بدآموزی بشه .
خنده تو گلویی کرد ... امروز زیادی خوش خنده شده بود .
+آروم برنامه میکنیم که آسیب نبینه .
چشم هام رو چرخوندم و کمی زبون ریختم .
_ولی اگه اونجا چشم و گوشش باز شد چی ؟!
+باباش نمیزاره چشم و گوشش باز بشه
آبرو دادم بالا و گفتم
_ولی باباش داره مامانشو اذیت میکنه
ریششو دست کشید و گفت
+باباش آروم پیش میره اگه مامانش وحشی دوست نداشته باشه
تو بحث باهاش کم میآوردم
خیلی زبون باز بود
از واقعی شدن حرفم ترسیدم و با جدیت نگاهش کردم
بلند شد و میزش رو دور زد و کنارم نشست .
حرکاتش رو دنبال کردم
+بیا اینجا ...
عجیب بود
نمیدونم از اینکه من و انتخاب کرده بود مهربون شده بود
یا از اینکه یکم ناخوش احوال شده بودم باهام مهربون بود
و مراعتمو میکرد
به چشماش نگاه کردم
شرارت توش موج میزد
حس میکردم فکرای بد بد تو ذهنش بود
ولی اینجا نمیدونست چطوری عملی کنه.
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
_ولی برای بچه ضرر داره .. نباید انجام بدیم شبا
ممکنه باعث بدآموزی بشه .
خنده تو گلویی کرد ... امروز زیادی خوش خنده شده بود .
+آروم برنامه میکنیم که آسیب نبینه .
چشم هام رو چرخوندم و کمی زبون ریختم .
_ولی اگه اونجا چشم و گوشش باز شد چی ؟!
+باباش نمیزاره چشم و گوشش باز بشه
آبرو دادم بالا و گفتم
_ولی باباش داره مامانشو اذیت میکنه
ریششو دست کشید و گفت
+باباش آروم پیش میره اگه مامانش وحشی دوست نداشته باشه
تو بحث باهاش کم میآوردم
خیلی زبون باز بود
از واقعی شدن حرفم ترسیدم و با جدیت نگاهش کردم
بلند شد و میزش رو دور زد و کنارم نشست .
حرکاتش رو دنبال کردم
+بیا اینجا ...
عجیب بود
نمیدونم از اینکه من و انتخاب کرده بود مهربون شده بود
یا از اینکه یکم ناخوش احوال شده بودم باهام مهربون بود
و مراعتمو میکرد
به چشماش نگاه کردم
شرارت توش موج میزد
حس میکردم فکرای بد بد تو ذهنش بود
ولی اینجا نمیدونست چطوری عملی کنه.
- ۳۵۲
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط