🪶 فیکشن هزبین هتل (TV-Deer):
🪶 فیکشن هزبین هتل (TV-Deer):
✍🏻 پارت بیست و دوم:
- باشه باشه.. فهمیدم..
واکس حس میکنه، هنوزم احساس الستور نسبت به خودش، دقیقا همونیه که یادشه..
اون شب هم میگذره اما..
با گذشت زمان روابط تغییر میکنن..
* چند ماه بعد..
(واکس) الان دیگه تبدیل به یه عادت شده.. اینکه زیاد الستورو ببینم..
داره از این خط زمانی خوشم میاد، انگار که به حال و هواش وابسته شدم..
و وینسنت.. راستش هیچوقت فکر نمیکردم که بتونم خودمو اینجوری ببینم!
ینی کی فکرشو میکرد بتونم در زمان سفر کنم و اتفاقات رو به خواست خودم رقم بزنم..؟
و کی فکرشو میکرد که.. حتی این بتونه.. . . . لذت بخش باشه..؟
حتی..
صبر کن..
* واکس از حال خودش میاد بیرون و رشته افکارش پاره میشه..
حضور یه نفرو حس میکنه..
= حس کردم نیاز به یادآوری باشه..
- تو اینجا چه غلطی میکنی؟!!
= فقط ده روز مونده.. هنوز کاری که لازمه رو انجام ندادین..
- . . . میدونم.. اما-..
= یه راه دیگه لازم دارین؟
واکس با غرغر و اخم به آیون نگاه میکنه..
- لابد میخوای بگی نمیشه..
= نمیشه..
- تو میتونی خیلی راحت زمانو دستکاری کنی!! همین الان اومدی اینجا و مطمئنا میتونی برگردی به زمان خودت، پس چرا من نمیتونم؟!؟
= با هم معامله کردیم.. این قدرت مخصوص منه..
واکس از شدت عصبانیت دستاشو مشت میکنه و همین که سمت آیون حرکت میکنه-..
_ واکس؟
وینسنت جلوی در اتاق وستاده و با سردرگمی واکسو نگاه میکنه..
_ با کی داری حرف میزنی؟
- مــ..من..
واکس پشت سرشو نگاه میکنه، آیون اونجا نیس..
- (زمزمه میکنه) عوضی..
واکس میره سمت در..
(واکس باخودش میگه) حق با اون عوضیه، باید همینجا تمومش کم کنم..
- وینسنت..
سرزنشم نکنین این دبیرای لعنتی اجازه نمیدن هیچکاری بکنم چه برسه به فیکشن نوشتن و فعالیت کردن..🤡👍🏻
★ بقیه پارتا:
https://wisgoon.com/c/2350057
✍🏻 پارت بیست و دوم:
- باشه باشه.. فهمیدم..
واکس حس میکنه، هنوزم احساس الستور نسبت به خودش، دقیقا همونیه که یادشه..
اون شب هم میگذره اما..
با گذشت زمان روابط تغییر میکنن..
* چند ماه بعد..
(واکس) الان دیگه تبدیل به یه عادت شده.. اینکه زیاد الستورو ببینم..
داره از این خط زمانی خوشم میاد، انگار که به حال و هواش وابسته شدم..
و وینسنت.. راستش هیچوقت فکر نمیکردم که بتونم خودمو اینجوری ببینم!
ینی کی فکرشو میکرد بتونم در زمان سفر کنم و اتفاقات رو به خواست خودم رقم بزنم..؟
و کی فکرشو میکرد که.. حتی این بتونه.. . . . لذت بخش باشه..؟
حتی..
صبر کن..
* واکس از حال خودش میاد بیرون و رشته افکارش پاره میشه..
حضور یه نفرو حس میکنه..
= حس کردم نیاز به یادآوری باشه..
- تو اینجا چه غلطی میکنی؟!!
= فقط ده روز مونده.. هنوز کاری که لازمه رو انجام ندادین..
- . . . میدونم.. اما-..
= یه راه دیگه لازم دارین؟
واکس با غرغر و اخم به آیون نگاه میکنه..
- لابد میخوای بگی نمیشه..
= نمیشه..
- تو میتونی خیلی راحت زمانو دستکاری کنی!! همین الان اومدی اینجا و مطمئنا میتونی برگردی به زمان خودت، پس چرا من نمیتونم؟!؟
= با هم معامله کردیم.. این قدرت مخصوص منه..
واکس از شدت عصبانیت دستاشو مشت میکنه و همین که سمت آیون حرکت میکنه-..
_ واکس؟
وینسنت جلوی در اتاق وستاده و با سردرگمی واکسو نگاه میکنه..
_ با کی داری حرف میزنی؟
- مــ..من..
واکس پشت سرشو نگاه میکنه، آیون اونجا نیس..
- (زمزمه میکنه) عوضی..
واکس میره سمت در..
(واکس باخودش میگه) حق با اون عوضیه، باید همینجا تمومش کم کنم..
- وینسنت..
سرزنشم نکنین این دبیرای لعنتی اجازه نمیدن هیچکاری بکنم چه برسه به فیکشن نوشتن و فعالیت کردن..🤡👍🏻
★ بقیه پارتا:
https://wisgoon.com/c/2350057
- ۹۹۲
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط