جایی میان باور و تردیدم ، چیزی مرا به هم زده مشکوکم
جایی میان باور و تردیدم ، چیزی مرا به هم زده مشکوکم
رد هزار تیغ به تن دارم ، دیگر به هر مراوده مشکوکم
لج کرده است آینه ی ذهنم، تصویر های من همه بی رنگند
خاکستری ، سیاه ، پر از انکار، شاید سرم عوض شده! مشکوکم
پر کرده است دور و ورم را بهت، هر اتفاق ، مبهم و ناجور است
انگار شهر هرت شده دنیا ، کلا به حکم و قاعده مشکوکم
صد تکه کرده اند مرا ، آری ، تکه به تکه داعی استقلال
از هیبتم نمانده به جز نامی، حالا به هر معاهده مشکوکم
صف بسته است درد ،دهانم را ، وا می کنم دوباره و می بندم
وقتی که گوش ها همه کر هستند، دیگر به داد و عربده مشکوکم
من مانده ام و دفتر اشعارم، با یک مداد خسته و درمانده
باید یقین کنم که خدایی هست...
"باید یقین کنم که خدایی هست...
باید یقین کنم که خدایی هست...
باید..."
حافظ کجاست میکده!؟
مشکوکم...
صافی
رد هزار تیغ به تن دارم ، دیگر به هر مراوده مشکوکم
لج کرده است آینه ی ذهنم، تصویر های من همه بی رنگند
خاکستری ، سیاه ، پر از انکار، شاید سرم عوض شده! مشکوکم
پر کرده است دور و ورم را بهت، هر اتفاق ، مبهم و ناجور است
انگار شهر هرت شده دنیا ، کلا به حکم و قاعده مشکوکم
صد تکه کرده اند مرا ، آری ، تکه به تکه داعی استقلال
از هیبتم نمانده به جز نامی، حالا به هر معاهده مشکوکم
صف بسته است درد ،دهانم را ، وا می کنم دوباره و می بندم
وقتی که گوش ها همه کر هستند، دیگر به داد و عربده مشکوکم
من مانده ام و دفتر اشعارم، با یک مداد خسته و درمانده
باید یقین کنم که خدایی هست...
"باید یقین کنم که خدایی هست...
باید یقین کنم که خدایی هست...
باید..."
حافظ کجاست میکده!؟
مشکوکم...
صافی
- ۴۶۷
- ۳۱ مرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط