شب یلدای غمت را سحری پیدا نیست
شب یلدای غمت را سحری پیدا نیست
گریههای سحرت را اثری پیدا نیست
هست پیدا که به خون ریخته بسته کمر
گرچه از نازکی او را کمری پیدا نیست
به که نسبت کنمت در صف خوبان کانجا
از تجلی جمالت دگری پیدا نیست
نور حق ز آینهی روی ما دایم پیداست
این قدر هست که صاحب نظری پیدا نیست
پشه سیمرغ شد از تربیت عشق و هنوز
طایر بخت ترا بال و پری پیدا نیست
بس عجب باشد اگر جان بری از وادی عشق
که رهت گم شده و راهبری پیدا نیست
شاهد بی کسی این بس که ز درد
مرده و بر سر او نوحهگری پیدا نیست
گریههای سحرت را اثری پیدا نیست
هست پیدا که به خون ریخته بسته کمر
گرچه از نازکی او را کمری پیدا نیست
به که نسبت کنمت در صف خوبان کانجا
از تجلی جمالت دگری پیدا نیست
نور حق ز آینهی روی ما دایم پیداست
این قدر هست که صاحب نظری پیدا نیست
پشه سیمرغ شد از تربیت عشق و هنوز
طایر بخت ترا بال و پری پیدا نیست
بس عجب باشد اگر جان بری از وادی عشق
که رهت گم شده و راهبری پیدا نیست
شاهد بی کسی این بس که ز درد
مرده و بر سر او نوحهگری پیدا نیست
- ۷۳۵
- ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط