{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لبت نـه گوید و پیداست مـی‌گـوید دلـت آری

لبت نـه گوید و پیداست مـی‌گـوید دلـت آری

که اینسان دشمنی ، یعنی که خیلی دوستم داری

دلت مــــی‌آید آیا از زبانی این همه شیرین

تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری؟

نمی‌رنجـــــم اگــر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

چه می‌پرسی ضمیر شعرهایم کیست آنِ من

مبادا لحـــــظه‌ای حتــــی مرا اینگونــه پنداری

ترا چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت

بـــه شرطی کـــــــه مرا در آرزوی خویش بگذاری

چــــــه زیبا می‌شود دنیا برای من اگر روزی

تو از آنی که هستی ای معما  پرده برداری

چه فرقـــی می‌کند فریاد یا پژواک جان من

چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری

صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت

اگـــــر چــــه بر صدایش زخمـــها زد تیـــــــغ تاتاری

 

محمد علی بهمنی
دیدگاه ها (۲)

وقتی که به دخترم گفتم که باید به برادرش احترام بگذارداما به ...

وای از آن شب که تو مهمان شده باشی جاییمست با این، بغلِ آن شد...

# پس زمینه ...

می‌رسی اخم می‌کنی که چرا : باز بوی سپند می‌آید؟چه کنم؟ با وج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط