{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل دوم

فصل دوم

پارت هجدهم | نزدیک‌تر از همیشه، دورتر از همیشه

یک سال و نیم گذشته بود...

تنها چند ماه تا برگشتن جنگکوک باقی مانده بود.

لیانا هر روز با امید بیشتری از خواب بیدار می‌شد.

دیگر روزها را نمی‌شمرد...

ساعت‌ها را می‌شمرد.

چون می‌دانست بالاخره روزی می‌رسد که دوباره جنگکوک را روبه‌رویش می‌بیند.

---

آن روز...

لیانا در اتاقش نشسته بود و جعبه‌ی کوچکی را باز کرد.

داخلش پر بود از خاطراتشان.

عکس‌هایی که با هم گرفته بودند...

بلیط شهربازی...

و همان عکس چهار تکه‌ای که در اولین روزهای رابطه‌شان گرفته بودند.

لیانا عکس آخر را برداشت.

عکسی که در آن، هر دو نزدیک هم ایستاده بودند و خنده‌شان واقعی بود.

آرام لبخند زد.

ـ «فقط چند ماه دیگه...»

---

اما در ایتالیا...

جنگکوک دیگر مثل قبل نبود.

موهایش کمی بلندتر شده بود.

چهره‌اش پخته‌تر شده بود.

این دو سال، او را تغییر داده بود.

نه اینکه عشقش به لیانا کمتر شده باشد...

بلکه بیشتر از قبل می‌فهمید زندگی چقدر غیرقابل پیش‌بینی است.

---

یک روز بعد از بیمارستان...

جنگکوک به همراه مادرش در یک کافه نشسته بود.

مادرش با لبخند گفت:

ـ «بالاخره داری برمی‌گردی؟»

جنگکوک لبخند زد.

ـ «آره...»

بعد به فنجان قهوه‌اش نگاه کرد.

ـ «دلم می‌خواد اولین چیزی که بعد از رسیدن می‌بینم، لیانا باشه.»

مادرش آرام گفت:

ـ «پس چرا این‌قدر نگرانی؟»

جنگکوک چند لحظه سکوت کرد.

ـ «چون دو سال زمان کمی نیست.»

---

شب همان روز...

لیانا و جنگکوک تماس تصویری داشتند.

این بار، بعد از مدت‌ها، هر دو بیشتر از همیشه خوشحال بودند.

جنگکوک گفت:

ـ «لیانا...»

ـ «هوم؟»

ـ «وقتی برگشتم، یه جای جدید می‌ریم.»

لیانا خندید.

ـ «بازم سورپرایز؟»

ـ «آره.»

ـ «تو هیچ‌وقت عوض نمی‌شی.»

جنگکوک لبخند زد.

ـ «ولی یه چیز عوض شده.»

لیانا کنجکاو شد.

ـ «چی؟»

جنگکوک آرام گفت:

ـ «الان بیشتر از قبل مطمئنم که می‌خوام آینده‌مو با تو بسازم.»

چشم‌های لیانا پر از اشک شد.

ـ «قول میدی؟»

جنگکوک بدون مکث جواب داد:

ـ «قول میدم.»

---

بعد از قطع تماس...

لیانا با لبخند به پنجره نگاه کرد.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها...

احساس کرد انتظار تمام شده.

اما...

در همان لحظه، در ایتالیا...

دختری با موهای قهوه‌ای روشن و چشمان سبز، کنار جنگکوک ایستاده بود.

دختری که سال‌ها قبل خانواده‌ی جنگکوک را می‌شناخت.

ایزابلا روسی.

او آرام به جنگکوک نگاه کرد و لبخند زد.

و لیانا هنوز نمی‌دانست...

بازگشت جنگکوک، فقط یک شروع دوباره نیست...

بلکه آغاز بزرگ‌ترین امتحان عشقشان است.


پآیآن پآرت هجدهم...☕⃢🖤
دیدگاه ها (۱۲)

👑 پارت پنجم | شام در قصرغروب همان روز، کالسکه‌ی خانواده‌ی کی...

پارت نهم | امروز تو نیستیلیانا درِ کافه را باز کرد.همان بوی ...

🦢 پارت سی‌وپنجم | برای همیشهیک سال بعد...صدای موسیقی از سالن...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۵چند ساعت بعد، هر دو روی زمین نشسته بو...

🎭 آخرین نقشپارت پانزدهم | پایانچند هفته بعد...شب اکران فیلم ...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت سی‌ویکم 𓆪ات تمام شب به آدرس روی ع...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟕 🌷🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «می‌خواستم اینجا اول...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهل‌ونهم 𓆪 🖤🥀اسما چشم‌هایش را باز کرد.نفسش س...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۹ روز جشن پایان سال بالاخره رسید.حیاط...

ᴘᴀʀᴛ ۴۰ | حرفی که سال‌ها نگفته بودشب قبل از رفتن آرا...خونه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط