{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکیه گاهش بودی اما ، پایه هایت لرز داشت

تکیه گاهش بودی اما ، پایه هایت لرز داشت
مثل دیواری که خشت اولش ، یک درز داشت

او برایت با دل و جان ، عشق ورزی می نمود
تو ولی گویی که چشمت با نگاهش ، مرز داشت
دیدگاه ها (۱)

؏ـــشق را بازیچہ ڪردݧ رسم بی انصافهاست.. دڸ... ڪه سرقت شد ...

سوگند به آن حس غریبانه‌ی چشمتبی یاد تو هرگز سخن آغاز نکردم گ...

دردم این است ، نباشی نفسـم تنگ شودنقش رؤیایی تو ، هی کم و کم...

شعر و غزل

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

#دیدم_که_جانم_میرود 💔🥀در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخنمن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط