«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
پارت : ۲۰
چند روز از جلسه کمپانی گذشته بود.
هایون و جونگکوک دقیقاً همان کاری را میکردند که مدیران خواسته بودند.
فقط هنگام کار با هم حرف میزدند.
حتی موقع استراحت هم فاصلهشان را حفظ میکردند.
اما...
هرچه بیشتر از هم فاصله میگرفتند،
دلتنگیشان بیشتر میشد.
آن روز، اعضا برای ضبط یک برنامه زنده آماده میشدند.
هایون طبق معمول مشغول میکاپ جونگکوک بود.
هیچکدام حرفی نمیزدند.
سکوت بینشان از هر گفتوگویی سنگینتر بود.
جونگکوک ناگهان گفت:
«این چند روز... زیادی ساکت شدی.»
هایون بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:
«فکر کردم اینجوری بهتر باشه.»
جونگکوک چیزی نگفت.
اما از نگاهش مشخص بود که از این فاصله راضی نیست.
---
بعد از پایان برنامه، اعضا یکییکی کمپانی را ترک کردند.
هایون آخرین نفر بود که از اتاق میکاپ بیرون آمد.
همین که خواست سوار آسانسور شود، صدایی از پشت سرش آمد.
«هایون.»
او برگشت.
جونگکوک بود.
دستهایش را داخل جیب هودی مشکیاش گذاشته بود و آرام به سمت او آمد.
«چند دقیقه وقت داری؟»
هایون با تردید سر تکان داد.
هر دو به پشتبام کمپانی رفتند.
باد ملایمی میوزید و چراغهای سئول از آن بالا مثل ستاره میدرخشیدند.
چند دقیقه، فقط سکوت بود.
بعد جونگکوک نفس عمیقی کشید.
«از وقتی گفتن باید ازت فاصله بگیرم...»
نگاهش را به شهر دوخت.
«هر روز بیشتر دلم میخواد باهات حرف بزنم.»
هایون آرام لب پایینش را گاز گرفت.
قلبش بیاختیار تندتر میزد.
«ولی... این برای هردومون خطرناکه.»
جونگکوک لبخند تلخی زد.
«میدونم.»
در همان لحظه، گوشی هایون زنگ خورد.
تماس از طرف مادرش بود.
او سریع جواب داد.
ـ «سلام مامان.»
صدای سو هیجو پر از هیجان بود.
«هایون! تاریخ عروسی مشخص شد!»
هایون لبخند زد.
«واقعاً؟»
ـ «آره. دو هفته دیگه مراسم برگزار میشه. همه باید از الان آماده بشیم.»
هایون با خوشحالی تبریک گفت و تماس را قطع کرد.
جونگکوک که مکالمه را شنیده بود، آرام گفت:
«پس... رسماً قراره خانواده بشیم.»
هایون لبخند زد...
اما این بار، لبخندش با غمی عجیب همراه بود.
او خودش هم نمیدانست چرا شنیدن این جمله...
قلبش را به درد آورد.
در همان لحظه...
در طبقه پایین کمپانی...
دو خبرنگار با دوربینهای حرفهای منتظر خروج جونگکوک بودند.
یکی از آنها ناگهان لنزش را به سمت پشتبام گرفت.
و درست همان لحظه...
فلش دوربین دوباره روشن شد.
ادامه دارد...
دومین عکس... آیا این بار، کمپانی را مجبور میکند تصمیمی بگیرد که هیچکس انتظارش را نداشت؟
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
پارت : ۲۰
چند روز از جلسه کمپانی گذشته بود.
هایون و جونگکوک دقیقاً همان کاری را میکردند که مدیران خواسته بودند.
فقط هنگام کار با هم حرف میزدند.
حتی موقع استراحت هم فاصلهشان را حفظ میکردند.
اما...
هرچه بیشتر از هم فاصله میگرفتند،
دلتنگیشان بیشتر میشد.
آن روز، اعضا برای ضبط یک برنامه زنده آماده میشدند.
هایون طبق معمول مشغول میکاپ جونگکوک بود.
هیچکدام حرفی نمیزدند.
سکوت بینشان از هر گفتوگویی سنگینتر بود.
جونگکوک ناگهان گفت:
«این چند روز... زیادی ساکت شدی.»
هایون بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:
«فکر کردم اینجوری بهتر باشه.»
جونگکوک چیزی نگفت.
اما از نگاهش مشخص بود که از این فاصله راضی نیست.
---
بعد از پایان برنامه، اعضا یکییکی کمپانی را ترک کردند.
هایون آخرین نفر بود که از اتاق میکاپ بیرون آمد.
همین که خواست سوار آسانسور شود، صدایی از پشت سرش آمد.
«هایون.»
او برگشت.
جونگکوک بود.
دستهایش را داخل جیب هودی مشکیاش گذاشته بود و آرام به سمت او آمد.
«چند دقیقه وقت داری؟»
هایون با تردید سر تکان داد.
هر دو به پشتبام کمپانی رفتند.
باد ملایمی میوزید و چراغهای سئول از آن بالا مثل ستاره میدرخشیدند.
چند دقیقه، فقط سکوت بود.
بعد جونگکوک نفس عمیقی کشید.
«از وقتی گفتن باید ازت فاصله بگیرم...»
نگاهش را به شهر دوخت.
«هر روز بیشتر دلم میخواد باهات حرف بزنم.»
هایون آرام لب پایینش را گاز گرفت.
قلبش بیاختیار تندتر میزد.
«ولی... این برای هردومون خطرناکه.»
جونگکوک لبخند تلخی زد.
«میدونم.»
در همان لحظه، گوشی هایون زنگ خورد.
تماس از طرف مادرش بود.
او سریع جواب داد.
ـ «سلام مامان.»
صدای سو هیجو پر از هیجان بود.
«هایون! تاریخ عروسی مشخص شد!»
هایون لبخند زد.
«واقعاً؟»
ـ «آره. دو هفته دیگه مراسم برگزار میشه. همه باید از الان آماده بشیم.»
هایون با خوشحالی تبریک گفت و تماس را قطع کرد.
جونگکوک که مکالمه را شنیده بود، آرام گفت:
«پس... رسماً قراره خانواده بشیم.»
هایون لبخند زد...
اما این بار، لبخندش با غمی عجیب همراه بود.
او خودش هم نمیدانست چرا شنیدن این جمله...
قلبش را به درد آورد.
در همان لحظه...
در طبقه پایین کمپانی...
دو خبرنگار با دوربینهای حرفهای منتظر خروج جونگکوک بودند.
یکی از آنها ناگهان لنزش را به سمت پشتبام گرفت.
و درست همان لحظه...
فلش دوربین دوباره روشن شد.
ادامه دارد...
دومین عکس... آیا این بار، کمپانی را مجبور میکند تصمیمی بگیرد که هیچکس انتظارش را نداشت؟
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
- ۵۵۵
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط