پارت سوم: سوءتفاهم در حیاط مدرسه
پارت سوم: سوءتفاهم در حیاط مدرسه
خورشید صبحگاهی به حیاط بزرگ آکادمی ایدن میتابید. «رن» و «رینی» با کنجکاوی به اطراف نگاه میکردند. رینی که همیشه پرانرژی بود، دست برادرش را کشید و با هیجان گفت: «رن! نگاه کن، اونجا رو ببین!»
آنها به سمت گروهی رفتند که آنیا و دامیان در مرکز آن بودند. آنیا با لبخندی که سعی میکرد مرموز باشد، سعی داشت دامیان را متقاعد کند که یک “ماموریت فوقالعاده” دارند. دامیان در حالی که سرخ شده بود و سعی میکرد خونسردیش را حفظ کند، گفت: «بهت گفتم که وقت ندارم باهات بازی کنم، فورجر!»
در همین لحظه، رن و رینی به آنها رسیدند. رن با صدایی آرام و مودبانه گفت: «ببخشید، شماها دانشآموزهای سال اولی هستید؟ ما تازه انتقالی گرفتیم.»
آنیا چشمانش برق زد. او همیشه به دنبال دوستهای جدید بود تا به ماموریتش کمک کنند (یا شاید فقط برای خوردن تنقلات!). دامیان اما با دیدن دو چهرهی ناآشنا، اخمی کرد و زیر لب گفت: «ای وای، یکی دیگه به این جمع اضافه شد…»
رینی که متوجه نگاه سنگین دامیان شده بود، با شیط دستش را روی شانه دامیان گذاشت: «اووه، تو باید همون پسر بداخلاقی باشی که آنیا ازش حرف میزد، نه؟»
چهره دامیان از خشم و خجالت کاملاً قرمز شد و آنیا با چشمانی گرد شده از تعجب، دستش را جلوی دهانش گرفت. رن فقط آهی کشید و فهمید که قرار است روزهای پرماجرایی را در این مدرسه تجربه کنند.
پارت سوم داستان منتشر شد! 🌟
آنیا و دامیان با دو دانشآموز جدید، رن و رینی، روبهرو میشن؛ اما یک سوءتفاهم خندهدار همهچیز رو به هم میریزه! 😄✨
آیا این چهار نفر با هم دوست میشن؟
ماجراهای مدرسه تازه شروع شده… 👀
📖 برای خوندن ادامهی داستان و پارتهای بعدی، پیج رو دنبال کنید و نظرتون رو برام بنویسید! 💖
#داستان_انیمهای #آنیا #دامیان #اسپای_فمیلی #داستان_دنباله_دار #پارت_سوم #لونا_و_رن #رینی
خورشید صبحگاهی به حیاط بزرگ آکادمی ایدن میتابید. «رن» و «رینی» با کنجکاوی به اطراف نگاه میکردند. رینی که همیشه پرانرژی بود، دست برادرش را کشید و با هیجان گفت: «رن! نگاه کن، اونجا رو ببین!»
آنها به سمت گروهی رفتند که آنیا و دامیان در مرکز آن بودند. آنیا با لبخندی که سعی میکرد مرموز باشد، سعی داشت دامیان را متقاعد کند که یک “ماموریت فوقالعاده” دارند. دامیان در حالی که سرخ شده بود و سعی میکرد خونسردیش را حفظ کند، گفت: «بهت گفتم که وقت ندارم باهات بازی کنم، فورجر!»
در همین لحظه، رن و رینی به آنها رسیدند. رن با صدایی آرام و مودبانه گفت: «ببخشید، شماها دانشآموزهای سال اولی هستید؟ ما تازه انتقالی گرفتیم.»
آنیا چشمانش برق زد. او همیشه به دنبال دوستهای جدید بود تا به ماموریتش کمک کنند (یا شاید فقط برای خوردن تنقلات!). دامیان اما با دیدن دو چهرهی ناآشنا، اخمی کرد و زیر لب گفت: «ای وای، یکی دیگه به این جمع اضافه شد…»
رینی که متوجه نگاه سنگین دامیان شده بود، با شیط دستش را روی شانه دامیان گذاشت: «اووه، تو باید همون پسر بداخلاقی باشی که آنیا ازش حرف میزد، نه؟»
چهره دامیان از خشم و خجالت کاملاً قرمز شد و آنیا با چشمانی گرد شده از تعجب، دستش را جلوی دهانش گرفت. رن فقط آهی کشید و فهمید که قرار است روزهای پرماجرایی را در این مدرسه تجربه کنند.
پارت سوم داستان منتشر شد! 🌟
آنیا و دامیان با دو دانشآموز جدید، رن و رینی، روبهرو میشن؛ اما یک سوءتفاهم خندهدار همهچیز رو به هم میریزه! 😄✨
آیا این چهار نفر با هم دوست میشن؟
ماجراهای مدرسه تازه شروع شده… 👀
📖 برای خوندن ادامهی داستان و پارتهای بعدی، پیج رو دنبال کنید و نظرتون رو برام بنویسید! 💖
#داستان_انیمهای #آنیا #دامیان #اسپای_فمیلی #داستان_دنباله_دار #پارت_سوم #لونا_و_رن #رینی
- ۸۹
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط