{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امید را از نجاری آموختم،❄ ️

امید را از نجاری آموختم،❄ ️
که مغازه اش سوخت،❄ ️
ولی او با همان چوب های ❄ ️
سوخته مغازه ذغال فروشی باز کرد🌺
دیدگاه ها (۱)

#مهربونا_همیشه_بدهکارنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

‌‏اگر دیداری هم نباشد‏حتی اگر لمسی هم نباشد‏بی‌دلیل برای بعض...

#بعضیا_میخان_سرگرم_شن_شروع_میکنن_به_بازی_با_احساسات_آدما

‌‌❤ ️❤ ️:❤ ️❤ ️#تُ اگر رویای من باشی...♡هر زمان که بیایی ♡سا...

" پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت۵۴ویو راوی مشتری تش...

رمان دومپارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚چشم های اقیانوسی...

راجب بازی دوستانه امروز یکسری نکات رو بگم:عملکرد ذلیخایی بسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط