{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می خواست برگرده جبهه بهش گفتم: پسرم! تو به اندازه ی سنّت

می خواست برگرده جبهه بهش گفتم: پسرم! تو به اندازه ی سنّت خدمت کردی بذار اونایی برن جبهه که نرفته اند .

چیزی نگفت و ساکت یه گوشه نشست…

… وقت نماز که شد ، جانمازم رو انداختم که نماز بخونم دیدم اومد و جانمازم رو جمع کرد...

خواستم بهش اعتراض کنم که گفت: این همه بی نماز هست! اجازه بدید کمی هم بی نمازا ، نماز بخونند

دیگه حرفی برا گفتن نداشتم خیلی زیبا ، بجا و سنجیده جواب حرف بی منطق من رو داد.
دیدگاه ها (۴)

تا چه زمانی این اشک ها باید گونه کودکان مظلوم فلسطین را تر ک...

من با زنگ ساعت از خواب بیدار می شوم.پدرم با صدای اذان.مرد رو...

بعد از آنكه حضرت على عليه السّلام را در شب 19 ماه رمضان سال ...

بوسه مرگ "پارت ۲۱"ویو ا.ت همین که آخرین جرعه‌ی آب‌پرتقالم رو...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏پارت ۲ : (هم‌گروهی)صبح روز بعد، هیونجین زودتر ...

#in_your_eyes part_9۵ویو کایلااز صبح حوصله‌ی هیچ‌کسو نداشتم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط