می خواست برگرده جبهه بهش گفتم: پسرم! تو به اندازه ی سنّت

می خواست برگرده جبهه بهش گفتم: پسرم! تو به اندازه ی سنّت خدمت کردی بذار اونایی برن جبهه که نرفته اند .

چیزی نگفت و ساکت یه گوشه نشست…

… وقت نماز که شد ، جانمازم رو انداختم که نماز بخونم دیدم اومد و جانمازم رو جمع کرد...

خواستم بهش اعتراض کنم که گفت: این همه بی نماز هست! اجازه بدید کمی هم بی نمازا ، نماز بخونند

دیگه حرفی برا گفتن نداشتم خیلی زیبا ، بجا و سنجیده جواب حرف بی منطق من رو داد.
دیدگاه ها (۴)

Destiny part 21

🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۹ : «کسی که نباید دوستش می‌داشتم»کلاس کا...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۶۶| بعد از اون همه...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۸سرعت زیادش رو کنتر...

پارت هفدهم《Custom kiss》 ×چیزی شده؟!+...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁29{تو فقط دختری بودی که اون شب......

🥀 سناریو: «قلبی که دیگه برای تو نمی‌تپید»شوگا × تو | خیانت، ...

بهش گفتم :" پسرم ؛ تو به اندازه کافی جبهه رفتی ، دیگه نرو ؛ ...

‌بهش گفتم :" پسرم ؛ تو به اندازه کافے جبهه رفتے ، دیگه نرو ؛...

بهش گفتم :" پسرم ؛ تو به اندازه کافی جبهه رفتی ، دیگه نرو ؛ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط