نوبهارم کوچ کرده ، ازپرستوها بپرس
نوبهارم کوچ کرده ، ازپرستوها بپرس
برکه ای خشکیده ام ، از دسته ی قوها بپرس
قایقی وارونه ام ، در بندری بی اسکله
حال و روزم را فقط ، از بغض پاروها بپرس
با نگاهی بی رمق ، دریا تماشا می کنم
نور فانوس مرا از برج و باروها بپرس
گاهگاهی دل به دریا می زنم اما چه سود؟
در دلم شوقی نمانده ، از فراسوها بپرس
ساحل تنگ غروب از تور بی ماهی پر است
یاس چندین ساله را از چشم جاشوها بپرس
هیچ کس از تلخی لبخند من چیزی نگفت
سرنوشتم را فقط از فال بدگوها بپرس
برکه ای خشکیده ام ، از دسته ی قوها بپرس
قایقی وارونه ام ، در بندری بی اسکله
حال و روزم را فقط ، از بغض پاروها بپرس
با نگاهی بی رمق ، دریا تماشا می کنم
نور فانوس مرا از برج و باروها بپرس
گاهگاهی دل به دریا می زنم اما چه سود؟
در دلم شوقی نمانده ، از فراسوها بپرس
ساحل تنگ غروب از تور بی ماهی پر است
یاس چندین ساله را از چشم جاشوها بپرس
هیچ کس از تلخی لبخند من چیزی نگفت
سرنوشتم را فقط از فال بدگوها بپرس
- ۵۷۳
- ۲۱ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط