پارتتتتتتت بخورید
پارتتتتتتت بخورید🍰🥂
هازبین هتل:
/پارت سه/
از زبان نویسنده:
سلنتیا پشت دستش رو لیس زد و لبخندی ترسناک روی لبش نشست که با صدای پای چند نفر از ته راه رو به خودش اومد و وقتی دید چه دسته گلی به سرعت از اونجا رفت رفت بیرون از قصر تا به باغ آیدن بره آیا اونجا جاش امنه؟فقط خدا میدونه!
از زبان سلنتیا:
به باغ رسیدم و به درخت سیب تکیه دادم و سر خوردم پایین به خودم نگاه کردم همه جام خونی بود الان باید چیکار میکردم؟
؟؟؟:سلن؟
سرمو بلند کردم دیدم رافائل واااای الان جوابشو چی بدم؟
رافائل: تو چرا اینجوری شدی؟ چرا سر تا پات خونی دختر؟
سلنتیا:...من...من..
رافائل: هی میدونی که میتونی هرچیزیو که بخوای بهم بگی؟
سلنتیا:من دوباره نتونستم قدرتم رو کنترل کنم و بخاطرش چندتا سرباز رو کشتم ببخشید ببخشید
رافائل:!!!
سلنتیا: الان واقعا نمی دونم چیکار کنم اگر پدر بفهمه!
سلنتیا: الان واقعا نمی دونم چیکار کنم اگر پدر بفهمه قطعا منو تبعید میکنه
رافائل (در ذهن): همش تقصیر منه اگه من بیشتر حواسم به سلن بود اون سیبو نمیخورد.
فلش بک:
گاد: رافائل و لئو سلن رو به شما می سپارم ببریدش بیرون یه پارکی جایی باغی آره خلاصه ببریدش بیرون هوا خوری حواستونم دو چشمی نه چهار چشمی بهش باشه فهمیدین؟
رافائل و لئو:چشم!!
یک ربع بعد.....
راف و لئو سلنتیا رو بردن باغ آیدن اونجا یه دریاچه داشت که خیلی قشنگ بود و یه تاب هم بود که به درخت وصل بود و بله تبق معمول لئو و راف سر اینکه کی سلنتیا رو تاب بده بحثشون شد و سلنتیا هم از فرصت استفاده کرد و فرار کرد و رسید به یه درخت که رگه قرمز درخشان داشت و سیب های بسیار سرخی داشت و همین باعث شد آب دهن سلنتیا راه بیفته و از درخت کشید بالا و یدونه از اون سیب برداشت لئو و راف هم در به در دنبال سلنتیا میگشتن
لئو: میبینی رافائل؟! همش تقصیر توعه تو بحث رو شروع کردی.
رافائل: خفه شو!!!ـــــــ
رافائل چشمش خورد به سلنتیا که با لذت نشسته بود و اون سیب رو گاز میزد دنیا رو سر جفتشون خراب شد
راف با سرعت رفت سمت سلنتیا.
رافائل: سلن اون سیبو بده به من دیگه ازش نخور
سلنتیا:ولی...آخه چرا؟
رافائل: خب آخه....این سیب...آممممم
سلنتیا: خب باشه بیا بگیرش
لئو: سلن میگم سرگیجه نداری؟ یا حالت تهوع یا برای مثال شهوت؟
سلنتیا: شهوت؟ اون چیه؟
لئو: الان اون اصلا مهم نیست جواب منو بده حالت خوبه؟!!
سلنتیا کمی از صدای بلند لئو ترسید اما به نشونه تأیید سرشو تکون داد.
رافائل چشماشو بست و دستی به صورتش کشید
رافائل: لئو حالا جواب پدرو چی بدیم؟
لئو: هعی خودمم نمی دونم اما هرچی هم که بشه نباید ازش مخفی کنیم.
یک ساعت بعد......
گاد:چییییییییی؟!!!
گاد داد کشید لئو و رافائل هم از ترس نزدیک بود دستشویی کنن خودشون.
گاد: مگه نگفتم حواستون چهار چشمی بهش باشه آدم رو میفرستادم بهتر شما عمل میکرد!!!! چه با خودتون فکر کردین؟!! که خیلی ریلکس اومدین به من میگین سلن سیب درخت تو آیدن رو خورده!!!!
رافائل:من ــــــــــــ
گاد: گمشید بیرون!!!
و یه عالمه برگه رو پرت کرد تو صورتاشون لئو و راف هم سریع از اتاق بیرون اومدن.
گاد: خدایا الان چه خاکی به سرم بریزم.....
(پایان فلش بک)
از زبان سلنتیا:
سلنتیا: من الان باید چیکار کنم؟
رافائل: میریم پیش پدر
سلنتیا: ولی آخه......
رافائل دستمو محکم گرفت و منو با خودش میکشوند....
خیلی استرس داشتم یعنی قراره چی بشه؟
خب خب منتظر نظرات هستم خوشگلا🥳🎉
هازبین هتل:
/پارت سه/
از زبان نویسنده:
سلنتیا پشت دستش رو لیس زد و لبخندی ترسناک روی لبش نشست که با صدای پای چند نفر از ته راه رو به خودش اومد و وقتی دید چه دسته گلی به سرعت از اونجا رفت رفت بیرون از قصر تا به باغ آیدن بره آیا اونجا جاش امنه؟فقط خدا میدونه!
از زبان سلنتیا:
به باغ رسیدم و به درخت سیب تکیه دادم و سر خوردم پایین به خودم نگاه کردم همه جام خونی بود الان باید چیکار میکردم؟
؟؟؟:سلن؟
سرمو بلند کردم دیدم رافائل واااای الان جوابشو چی بدم؟
رافائل: تو چرا اینجوری شدی؟ چرا سر تا پات خونی دختر؟
سلنتیا:...من...من..
رافائل: هی میدونی که میتونی هرچیزیو که بخوای بهم بگی؟
سلنتیا:من دوباره نتونستم قدرتم رو کنترل کنم و بخاطرش چندتا سرباز رو کشتم ببخشید ببخشید
رافائل:!!!
سلنتیا: الان واقعا نمی دونم چیکار کنم اگر پدر بفهمه!
سلنتیا: الان واقعا نمی دونم چیکار کنم اگر پدر بفهمه قطعا منو تبعید میکنه
رافائل (در ذهن): همش تقصیر منه اگه من بیشتر حواسم به سلن بود اون سیبو نمیخورد.
فلش بک:
گاد: رافائل و لئو سلن رو به شما می سپارم ببریدش بیرون یه پارکی جایی باغی آره خلاصه ببریدش بیرون هوا خوری حواستونم دو چشمی نه چهار چشمی بهش باشه فهمیدین؟
رافائل و لئو:چشم!!
یک ربع بعد.....
راف و لئو سلنتیا رو بردن باغ آیدن اونجا یه دریاچه داشت که خیلی قشنگ بود و یه تاب هم بود که به درخت وصل بود و بله تبق معمول لئو و راف سر اینکه کی سلنتیا رو تاب بده بحثشون شد و سلنتیا هم از فرصت استفاده کرد و فرار کرد و رسید به یه درخت که رگه قرمز درخشان داشت و سیب های بسیار سرخی داشت و همین باعث شد آب دهن سلنتیا راه بیفته و از درخت کشید بالا و یدونه از اون سیب برداشت لئو و راف هم در به در دنبال سلنتیا میگشتن
لئو: میبینی رافائل؟! همش تقصیر توعه تو بحث رو شروع کردی.
رافائل: خفه شو!!!ـــــــ
رافائل چشمش خورد به سلنتیا که با لذت نشسته بود و اون سیب رو گاز میزد دنیا رو سر جفتشون خراب شد
راف با سرعت رفت سمت سلنتیا.
رافائل: سلن اون سیبو بده به من دیگه ازش نخور
سلنتیا:ولی...آخه چرا؟
رافائل: خب آخه....این سیب...آممممم
سلنتیا: خب باشه بیا بگیرش
لئو: سلن میگم سرگیجه نداری؟ یا حالت تهوع یا برای مثال شهوت؟
سلنتیا: شهوت؟ اون چیه؟
لئو: الان اون اصلا مهم نیست جواب منو بده حالت خوبه؟!!
سلنتیا کمی از صدای بلند لئو ترسید اما به نشونه تأیید سرشو تکون داد.
رافائل چشماشو بست و دستی به صورتش کشید
رافائل: لئو حالا جواب پدرو چی بدیم؟
لئو: هعی خودمم نمی دونم اما هرچی هم که بشه نباید ازش مخفی کنیم.
یک ساعت بعد......
گاد:چییییییییی؟!!!
گاد داد کشید لئو و رافائل هم از ترس نزدیک بود دستشویی کنن خودشون.
گاد: مگه نگفتم حواستون چهار چشمی بهش باشه آدم رو میفرستادم بهتر شما عمل میکرد!!!! چه با خودتون فکر کردین؟!! که خیلی ریلکس اومدین به من میگین سلن سیب درخت تو آیدن رو خورده!!!!
رافائل:من ــــــــــــ
گاد: گمشید بیرون!!!
و یه عالمه برگه رو پرت کرد تو صورتاشون لئو و راف هم سریع از اتاق بیرون اومدن.
گاد: خدایا الان چه خاکی به سرم بریزم.....
(پایان فلش بک)
از زبان سلنتیا:
سلنتیا: من الان باید چیکار کنم؟
رافائل: میریم پیش پدر
سلنتیا: ولی آخه......
رافائل دستمو محکم گرفت و منو با خودش میکشوند....
خیلی استرس داشتم یعنی قراره چی بشه؟
خب خب منتظر نظرات هستم خوشگلا🥳🎉
- ۱۸۹
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط