«من عاشق یه مافیا شدم.....»
«من عاشق یه مافیا شدم.....»
part-9
ویو وانی*
صبح با صدای سی-جون بیدار شدم تا چشمام رو باز کردم سی-جون محکم منو بغل کرد و پدرم وارد اتاقم شد و ازمون خواست برای عروسی اماده بشیم که هر چه زود تر این اتفاقات تموم شه .....
بلند شدم یه دوش گرفتم و لباس عروسی که پدرم و سی-جون واسم گرفته بودن رو پوشیدم و همراه با سی-جون به ارایشگاه رفتم ....
وقتی کارم تموم شد یهو جونگکوک اومد و دستم و کشید و بزور منو به ماشین خودش برد .......
ویو نویسنده*
وقتی جونگکوک کنترل خودش رو بدست میاره دستور میده هر دو دست میا رو بشکنن و اون و تو دریا بندازن (نگران نباشین جونگکوک از میا هیچ بچه ای نداره) ولی میا برمیگردههه😈
ویو جونگکوک*
حدودا چند ساعت پیش بهم خبر رسید وانی داره ازدواج میکنه سریع همه چیز رو دستور دادم اماده کنن و خودم هم به دنبال وانی رفتم ......
ویو سی-جون*
اههههههه، باید به وانی بگم مرگ برادرش تقصیر من بوده ... توی این فکرا بودم و خواستم به وانی بگم ولی اون تو ارایشگاه نبود و گوشیش خاموش بود و من نمیدونستم چیکار کنم .......
ویو وانی*
وانی: چرا دست از سرم برنمیداری ؟؟؟
وانی: برو با همون میا جونت خوش باش
جونگکوک: وانی اون با یه امپول کنترل بدن منو گرفته بود
وانی: اههههه، راست میگی ؟؟؟
جونگکوک: راست میگم ، مدرک دارم بعد عروسی بهت ثابت میکنم ....
وانی:چیییییی، عروسی؟؟؟
جونگکوک: اره بانو عروسی
وانی: تو خواب ببینی ...
جونگکوک: پیاده شو
وانی: نمیخواممممم
که منو براید استایل بغل کرد و از ماشین بیرون اورد .....
وارد یه سالن خیلی بزرگ شدیم همه بلند شدن و برامون دست زدم یعنی چطوری این همه ادم رو یا جا جمع کرده ؟؟
ولش کن مگه مهمه......
که یهو صدام کرد ....
جونگکوک: هییییی ، هانی
وانی: (پوزخند و اشک)
جونگکوک: به من نگا کن
وانی( با اشک بهش نگاه کرد )
با خودم گفتم این اخر خطه( خواهر نمیدونه تازه همه چی شروع شده😂)
من زن یه مرد مافیا شدم.......
جونگکوک گفت حاضرم.....
ویو نویسنده*
وانی هم گفت که حاضره ..... جونگکوک سریع وانی رو بوسید و چون وانی همراهی نمیکرد لب وانی گاز گرفت و وانی هم به ناچار همراهی کرد .....
امیدوارم خوشتون بیاد💜
قشنگا گزارش نکنید 💜
منم دارم زحمت میکشم💜
شرایط پارت بعدی:
۱۰لایک
۱۰ کامنت
هر کی که دوست داشت بازنشر کنه😙
part-9
ویو وانی*
صبح با صدای سی-جون بیدار شدم تا چشمام رو باز کردم سی-جون محکم منو بغل کرد و پدرم وارد اتاقم شد و ازمون خواست برای عروسی اماده بشیم که هر چه زود تر این اتفاقات تموم شه .....
بلند شدم یه دوش گرفتم و لباس عروسی که پدرم و سی-جون واسم گرفته بودن رو پوشیدم و همراه با سی-جون به ارایشگاه رفتم ....
وقتی کارم تموم شد یهو جونگکوک اومد و دستم و کشید و بزور منو به ماشین خودش برد .......
ویو نویسنده*
وقتی جونگکوک کنترل خودش رو بدست میاره دستور میده هر دو دست میا رو بشکنن و اون و تو دریا بندازن (نگران نباشین جونگکوک از میا هیچ بچه ای نداره) ولی میا برمیگردههه😈
ویو جونگکوک*
حدودا چند ساعت پیش بهم خبر رسید وانی داره ازدواج میکنه سریع همه چیز رو دستور دادم اماده کنن و خودم هم به دنبال وانی رفتم ......
ویو سی-جون*
اههههههه، باید به وانی بگم مرگ برادرش تقصیر من بوده ... توی این فکرا بودم و خواستم به وانی بگم ولی اون تو ارایشگاه نبود و گوشیش خاموش بود و من نمیدونستم چیکار کنم .......
ویو وانی*
وانی: چرا دست از سرم برنمیداری ؟؟؟
وانی: برو با همون میا جونت خوش باش
جونگکوک: وانی اون با یه امپول کنترل بدن منو گرفته بود
وانی: اههههه، راست میگی ؟؟؟
جونگکوک: راست میگم ، مدرک دارم بعد عروسی بهت ثابت میکنم ....
وانی:چیییییی، عروسی؟؟؟
جونگکوک: اره بانو عروسی
وانی: تو خواب ببینی ...
جونگکوک: پیاده شو
وانی: نمیخواممممم
که منو براید استایل بغل کرد و از ماشین بیرون اورد .....
وارد یه سالن خیلی بزرگ شدیم همه بلند شدن و برامون دست زدم یعنی چطوری این همه ادم رو یا جا جمع کرده ؟؟
ولش کن مگه مهمه......
که یهو صدام کرد ....
جونگکوک: هییییی ، هانی
وانی: (پوزخند و اشک)
جونگکوک: به من نگا کن
وانی( با اشک بهش نگاه کرد )
با خودم گفتم این اخر خطه( خواهر نمیدونه تازه همه چی شروع شده😂)
من زن یه مرد مافیا شدم.......
جونگکوک گفت حاضرم.....
ویو نویسنده*
وانی هم گفت که حاضره ..... جونگکوک سریع وانی رو بوسید و چون وانی همراهی نمیکرد لب وانی گاز گرفت و وانی هم به ناچار همراهی کرد .....
امیدوارم خوشتون بیاد💜
قشنگا گزارش نکنید 💜
منم دارم زحمت میکشم💜
شرایط پارت بعدی:
۱۰لایک
۱۰ کامنت
هر کی که دوست داشت بازنشر کنه😙
- ۱.۲k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط