شبی گریبان دلم را گرفتم و ب محکمه ی عقل بردم

شبی گریبان دلم را گرفتم و ب محکمه ی عقل بردم!!!!

عقل می پرسید و او ساکت!!!!!

بازهم میپرسید و او از شرم سر در گریبان ......طاقت از کف دادم و بانگ زدم انگه ک

مرا به شکستن غرورم وا میداشتی چنین خموش نبودی؟؟!!!

گویی منتظر نهیب من بود...

سر بلند کرد و در چشمانم خیره نگریست.....ناگه جوابی داد که مرا هم همانند

خویش به سکوت وا داشت!!!!گفت من دلمو پر از احساس طاقت چشم های هر شب

بارانی ات را برای او نداشتم!!!!!!این بار من بودم که از شرم سر در گریبان داشتم!!!


☆☆منو قلمم تنهاییم☆☆


*متن از خودم نظر لطفا^_^*
دیدگاه ها (۶)

خاطره ها چه رندانه سراغت را از دلم می گیرند و اشک هایم چه عج...

مرد ان زمان ها که عشق بود.....دیر به دنیا امدیم خیلی دیر.......

چه مغرورانه دل تنگی ام را پای نگرانی ام میگزارم و تو هیچ نمی...

سلوووووووم دوست جونیا!!!یه دو روز نیستم موخام برم مسافرت نت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط