{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خواب از سرم پریده...

خواب از سرم پریده...
میگویند امشب شب آرزوها بوده...
امشب بارانی و سرد ِتنهایی ...

درگیر نامردمی های مردمان بی عشق ِاین سرزمینم..

ذهنی مشوش از،
تمام باورهای غلطم...
تمام اعتمادهای بیجایم...
تمام دلنگرانی های بی سببم...
تمام تکیه گاههای کاهی ام...
تمام ترسهایم ...آشوب هایم...

فکر میکنم...
فکر میکنم...
و باران هر لحظه شدیدتر...
و من همچنان فکر میکنم...

به حسرت های به دل مانده ...
به رویاهای نافرجام و بیهوده...
به آرزوهای روزهای جوانی...
که تمامش تو خالی بود و بس...

آرزو؟؟؟؟ شب آرزوها؟؟؟
هه...
گشتم نبود ...نگرد نیست!
هر چه کردم باز هم هر روز تنهاتر و دردمند تر و درمانده تر...
دیدگاه ها (۳)

آخراے ﺷـــــﺐ ﻣﯿشہ ⌛خسته ...ﻣﯿﺮﯼ ﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺘﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﻣ...

آدم باید بعضی وقتا دست بزاره رو نقطه ضعفش مثلا عصر جمعه تو س...

التماس دعا عزیزانم...

…. ﻭﻗﺘـــــﯽ ﺍﺯ ﯾـــــﻪ نفر ﻣﯿـــــــﺮنجیے ﺣﺘـــﯽ ﺍ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط