{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

•|توی فرودگاه یه سالن بزرگ بود.

•|توی فرودگاه یه سالن بزرگ بود.
یه شیشه بزرگ قدی مسافر ها رو
از همراهاشون جدا می کرد. ^^
رفتم نزدیک. انقدر نزدیک که
بینی‌م تقریبا چسبیده بود به شیشه.
با دقت همه جاشو نگاه کردم،
سالم سالم بود.
بدون اینکه برگردم و بهش نگاه کنم،
گفتم:”عجیبه.
حتی یه ترک کوچیک هم روش نیست.”
گفت :”چی؟ یعنی چی؟
مگه باید ترک داشته باشه؟”
گفتم: “نمی دونم.
ولی من اگه هر روز
این همه آدمو میدیدم که دارن
از هم جدا می شن و از این به بعد
قراره هرکدوم یه گوشه این دنیا
دلتنگ هم باشن،
حتما ترک می خوردم.”꧇)🙂🍁 |•

#کپشن_پرتقآلی
دیدگاه ها (۰)

صدای مهیب p21

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

پارت ۴«تو امروز با اون کاری که کردی، تقریباً خودت رو کشتی.»چ...

### پارت اول: انعکاس توی شیشه بارونیساعت از دو نصفه‌شب گذشته...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p43شب...قلعه برخلاف همیشه شلوغ‌تر بود.صدا...

پارت: 7 (بخش2) **زاویه دید: زین**اسم *استرلینگ* مثل یه سطل آ...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.58(روایت از زبان ا.ت)بع...

☆‌عشق اجباری من✧P6ویو نویسندهچراغ‌های عمارت خاموش شده بود و ...

سرمو یکم میچرخونمدستام... آیییی میسوزهنگاشون میکنمکفشون کامل...

پارت ۲۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط