بی رحمی؟🥺
بی رحمی؟🥺
پارت¹⁴
صبح ساعت
۱۰:۰۰
ویو یونا
لیلی هنوز بی هوش بود واقعا براش نگران بودم
گناه داشت اون فقط منو داشت
داشتم میز صبحانه رو مچیدم که
جسیکا.یونا جونم
یونا.بله خانم
جسیکا.اینجوری صدام نکن باهام راحت باش
یونا.جسیکا خوبه؟
جسیکا.آره
حالا لیلی کجاست حالش خوبه؟
یونا.به هوش نیومده🥺.بغض.
جسیکا.بغض نکن اون قوی تر از ایناست به هوش میاد
یونا.میگم پدرمادرتون کی میان؟
جسیکا.مگه امروز میان؟
یونا.بله ارباب گفت
جسیکا. وایسا یه دقه
ویو جسیکا
داشتم میرفتم که دیدم هیون داره میاد پایین با لنا داشت لنا رو میبرد کلاس
جسیکا.میبریش کلاس؟
هیون.آره عشقم
کوک.آههههه چندشششش
کوک اومد پایین
هیون.من چندشم تو که با لیا بدتری
کوک.من دیگه در حد تو نیستم
هیون.بلهههههه
اصلااا
لنا که تا الان ساکت بود گفت
لنا.بابا دیلم شد
هیون.خب من رفتم بای
لنا.مامانی خداحافظ
کوک رفت سمت لنا بغلش کرد
کوک.مراقب باشیا قند عسل
بوس کرد و گفت
کوک.بای
لنا.بای
دستشو کتون داد بره کوک
هیون و لنا رفتن
جسیکا رو به کوک گفت
جسیکا.مامان و بابا و یونگی قراره امروز بیان ؟
کوک.مگه نمی دونستی؟
جسیکا.نه
کوک. امروز عصر میان برا همین به اجوما گفتم همچی عالی باشه و الانم دارن کاراشونو میکنن
کوک اینو گفت رفت سمت میز.....
.................................
میدونم کم بود اما فردا میزارم ولی به شرطی که شرطا رو برسونید
۷تا لایک
۵تا کامنت
۲تا فالو
۳تا بازنشر
دوستون دالم بای بای😉😘
پارت¹⁴
صبح ساعت
۱۰:۰۰
ویو یونا
لیلی هنوز بی هوش بود واقعا براش نگران بودم
گناه داشت اون فقط منو داشت
داشتم میز صبحانه رو مچیدم که
جسیکا.یونا جونم
یونا.بله خانم
جسیکا.اینجوری صدام نکن باهام راحت باش
یونا.جسیکا خوبه؟
جسیکا.آره
حالا لیلی کجاست حالش خوبه؟
یونا.به هوش نیومده🥺.بغض.
جسیکا.بغض نکن اون قوی تر از ایناست به هوش میاد
یونا.میگم پدرمادرتون کی میان؟
جسیکا.مگه امروز میان؟
یونا.بله ارباب گفت
جسیکا. وایسا یه دقه
ویو جسیکا
داشتم میرفتم که دیدم هیون داره میاد پایین با لنا داشت لنا رو میبرد کلاس
جسیکا.میبریش کلاس؟
هیون.آره عشقم
کوک.آههههه چندشششش
کوک اومد پایین
هیون.من چندشم تو که با لیا بدتری
کوک.من دیگه در حد تو نیستم
هیون.بلهههههه
اصلااا
لنا که تا الان ساکت بود گفت
لنا.بابا دیلم شد
هیون.خب من رفتم بای
لنا.مامانی خداحافظ
کوک رفت سمت لنا بغلش کرد
کوک.مراقب باشیا قند عسل
بوس کرد و گفت
کوک.بای
لنا.بای
دستشو کتون داد بره کوک
هیون و لنا رفتن
جسیکا رو به کوک گفت
جسیکا.مامان و بابا و یونگی قراره امروز بیان ؟
کوک.مگه نمی دونستی؟
جسیکا.نه
کوک. امروز عصر میان برا همین به اجوما گفتم همچی عالی باشه و الانم دارن کاراشونو میکنن
کوک اینو گفت رفت سمت میز.....
.................................
میدونم کم بود اما فردا میزارم ولی به شرطی که شرطا رو برسونید
۷تا لایک
۵تا کامنت
۲تا فالو
۳تا بازنشر
دوستون دالم بای بای😉😘
- ۱۵۰
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط