آورده اند که روزی روزگاری مردی به قصد نماز به سمت مسجد به
آورده اند که روزی روزگاری مردی به قصد نماز به سمت مسجد به راه افتاد...در راه دم در مسجد ، خربزه های زیادی دید که فروشنده ی آن از شیرین بودن و خاصیت زیاد آن تعریف می کرد، حتی یکی از خربزه ها را پاره کرد تا مردم رنگ و رخسار خربزه را ببینند و تازه بودن آن بر همگان مسجل شود ...مرد خربزه ها را دید و به مسجد وارد شد و مشغول نماز شد ، در حین نماز در فکر این بود که کدام خربزه را بخرد و کدام بهتر بود و ...، پس از آنکه نمازش را سلام داد روحانی با تقوا به او گفت :
شیخ ! خوب خربزه خریدی آن هم وسط نماز ،...
مرد به روحانی گفت : یعنی چه ؟! از وقت اذان در این مسجد در حال نماز بودم ...روحانی گفت : با جسم خودت ، باطنت را نیز به مسجد بیاور ، دلت را بیرون پیش خربزه ها ، پیش مردم ، جا نذار ...زمان ارتباط با خدا با تمام وجود خودت هم با روح خودت هم با تن و جسم خودت با خدا همراه باش...
شیخ ! خوب خربزه خریدی آن هم وسط نماز ،...
مرد به روحانی گفت : یعنی چه ؟! از وقت اذان در این مسجد در حال نماز بودم ...روحانی گفت : با جسم خودت ، باطنت را نیز به مسجد بیاور ، دلت را بیرون پیش خربزه ها ، پیش مردم ، جا نذار ...زمان ارتباط با خدا با تمام وجود خودت هم با روح خودت هم با تن و جسم خودت با خدا همراه باش...
- ۴۰۶
- ۱۸ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط