خــــــــــدایا...
خــــــــــدایا...
غرورم را شڪستم...
نجابتم ڪہ نشڪست...
شڪست؟
اشڪهایم ریخت...
حیایم ڪہ نریخت...
ریخت؟
گفتم دوســـــ♥ـــــتت دارم...
دوستی ڪہ
نخواستم...
خواستم؟
در دلم میخواندمش
میخواستمش...
تا ابد...
هرزگی ڪہ نڪردم...ڪردم؟
چیزے درونم منجمد شد...
او ڪOہ ندید...
دید؟
هق هق ها را ڪہ
نشنید...
شنید؟
خواستم بداند و
بہ حرمت غرور شڪسته ام
سڪوت ڪند...
فقط خــــــــــواند....
..فقط دیـــــد...
فــــــــــقط رفـــــــت…
غرورم را شڪستم...
نجابتم ڪہ نشڪست...
شڪست؟
اشڪهایم ریخت...
حیایم ڪہ نریخت...
ریخت؟
گفتم دوســـــ♥ـــــتت دارم...
دوستی ڪہ
نخواستم...
خواستم؟
در دلم میخواندمش
میخواستمش...
تا ابد...
هرزگی ڪہ نڪردم...ڪردم؟
چیزے درونم منجمد شد...
او ڪOہ ندید...
دید؟
هق هق ها را ڪہ
نشنید...
شنید؟
خواستم بداند و
بہ حرمت غرور شڪسته ام
سڪوت ڪند...
فقط خــــــــــواند....
..فقط دیـــــد...
فــــــــــقط رفـــــــت…
- ۳۲۷
- ۲۱ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط