پسر بد
☆پسر بد☆
☆_bad boy_☆
Part: 12
نباید بزارم این بازی تموم بشه.
رو تخت دراز کشیدم.
چشمامو بستم.
.............
صبح بود. با صداهای کسی بیدار شدم.
از اتاق رفتم بیرون که سولی رو دیدم.
از عصبانیت دستاشو مشت کرد.
منم برای حرص دادنش خیلی ریلکس از پله ها رفتم پایین.
یونا: به به خانم لیم
سولی: دهنتو ببند دختره ی فا /کی
یونا: حرف دهنتو بفهم سلیطه.
سولی زد تو گوشم تا اومدم منم بزنمش یکی از پشت دستم رو گرفت. با کمال تعجب تهیونگ بود نگاهم رو ازش گرفتم.
دستمو از تو دستش کشیدم.
خواستم برم که جونگکوک مانعم شد.
سولی: عشقم تو واقعا حرف اونو باور کردی.
تهیونگ: گمشو از عمارتم بیرون.
سولی: ها؟؟؟؟ عزیزم چرا آخه(گریه الکی)
جونگکوک با حالت جدی نگاهش کرد.
جونگکوک: اشک تمساح نریز.
تهیونگ: جونگکوک ببرینش زیر زمین یه تنبیهه خوبی دارم براش.
زیر زمین؟ تبیهه؟
مبخواد سولی رو چیکار کنه.
از سولی معلوم بود ترسیده.
دلم خنک شد دختره ی بیشعور.
ولی واقعا میخواستم بدونم میخواد باهاش چیکار کنه.
جونگکوک سولی رو برد بعد دیدم تهیونگ داره بندی سیاه رو به ستش میبنده. پوزخندی زد.
تا خواستم منم برم.
تهیونگ: تو همینجا بمون.
و نیم نگاهی بهم کرد و رفت.
کلافه شدم.
وارد اتاق شدم و پریدم رو تخت.
که گوشیم صداش در اومد.
دیدم الین عه.
الین: الو سلام خره کجایی؟
یونا: عمارت.
الین: نقشت چیه؟
یونا: فعلا کنسله... وارد باندشون شدم... باید کمکشون کنم خودمو پیدا کنم.
الین: چی؟؟؟ یونا؟؟؟ داری با پای خودت میری تو تله لو میری احمق.
یونا: مجبورم الین. ولی نمیزارم بفهمن مطمئن باش.
الین: هوف اوکی بای.
قطعش کردم.
......
۲ ساعت گذشت.
که سرم تو گوشی بود.
خسته شده بودم کنجکاو بودم.
که جونگکوک اومد داخل اتاقم.
جونگکوک: چیخبر
یونا: میگم چیشد سولی؟
جونگکوک: الان حوصله ندارم بعدا میگم.
یونا: وایییییییی.
ویو تهیونگ.
بعد اینکه شکنجش دادم دیگه نای نداشت.
کل بدنش خونی بود. رو صندلی نشستم و بهش خیره موندم.
تهیونگ: خوبت شد؟ همین زودیا قراره بکشمت. الان که میری پیش جک ولی بعدا میکشمت. راستی رسیدی پیش جک سلام بهش برسون.
سولی: ا... ا.. ای
از رو صندلی بلند شدم.
به یکی از بادیگاردا گفتم ببرنش پیش جک.
از زیرزمین خارج شدم دستی به موهام کشیدم.
وارد عمارت شدم.
از پله ها رفتم و وارد اتاقم شدم.
درو بستم و لباسم رو در آوردم و رو تخت دراز کشیدم.
امیلی خیلی مشکوک بود.
انگار داشت یه چیزی رو مخفی میکرد.
باید بفهمم چیه.... ولی یه حس آشنایی نسبت به امیلی داشتم.
اه ولش باید لی یونا رو پیدا کنم.
............
شب شد.
ویو یونا.
هرکاری کردم جونگکوک بهم نگفت چیشد.
بعدش رفت عمارت خودش گفت که خیلی اینجا مونده باید بره عمارت خودش.
الان فقط منو و تهیونگ و خدمتکارا اینجا بودیم.
دلم میخواست برم پیش تهیونگ و ازش بخوام بهم بگه چیشده.
ولی غرورم اجازه نمیداد ببینمش.
گوشی رو برداشتم و شروع کردم به بازی کردن.
بعد چند مین در اتاق باز شد.
تهیونگ بود.
گوشی رو گذاشتم کنار.
پوزخندی زد و به چهار چوب در تکیه دادو بهم خیره شد.
یونا: چی باعث شده بیای اینجا؟
هیچی نگفت.
به سمت پنجره اتاقم رفت.
بازش کرد. صندلی رو برد پیش پنجره و به صندلی تکیه داد. چهار دکمه اول پیراهنش رو باز کرد و زیر لب گفت گرمه.
موهاش ریخته بود رو صورتش.
از رو تخت بلند شدم و با صورت تعجب کرده بهش نگاه کردم.
خنده ای سرد زیر لب کرد.
بلند شد.
به سمتم قدم برداشت.
من هی میرفتم عقب که به دیوار برخوردم.
نزدیکم شد و دوباره پوزخندی زد.
تهیونگ: بازم که ترسیدی.
یونا: نخیرم... الانم از سر راهم برو کنار.
تهیونگ: من مزاحمتم؟
صورتش رو نزدیک صورتم کرد.
امید وارم خشتون اومده باشه خوشگلا☆
☆_bad boy_☆
Part: 12
نباید بزارم این بازی تموم بشه.
رو تخت دراز کشیدم.
چشمامو بستم.
.............
صبح بود. با صداهای کسی بیدار شدم.
از اتاق رفتم بیرون که سولی رو دیدم.
از عصبانیت دستاشو مشت کرد.
منم برای حرص دادنش خیلی ریلکس از پله ها رفتم پایین.
یونا: به به خانم لیم
سولی: دهنتو ببند دختره ی فا /کی
یونا: حرف دهنتو بفهم سلیطه.
سولی زد تو گوشم تا اومدم منم بزنمش یکی از پشت دستم رو گرفت. با کمال تعجب تهیونگ بود نگاهم رو ازش گرفتم.
دستمو از تو دستش کشیدم.
خواستم برم که جونگکوک مانعم شد.
سولی: عشقم تو واقعا حرف اونو باور کردی.
تهیونگ: گمشو از عمارتم بیرون.
سولی: ها؟؟؟؟ عزیزم چرا آخه(گریه الکی)
جونگکوک با حالت جدی نگاهش کرد.
جونگکوک: اشک تمساح نریز.
تهیونگ: جونگکوک ببرینش زیر زمین یه تنبیهه خوبی دارم براش.
زیر زمین؟ تبیهه؟
مبخواد سولی رو چیکار کنه.
از سولی معلوم بود ترسیده.
دلم خنک شد دختره ی بیشعور.
ولی واقعا میخواستم بدونم میخواد باهاش چیکار کنه.
جونگکوک سولی رو برد بعد دیدم تهیونگ داره بندی سیاه رو به ستش میبنده. پوزخندی زد.
تا خواستم منم برم.
تهیونگ: تو همینجا بمون.
و نیم نگاهی بهم کرد و رفت.
کلافه شدم.
وارد اتاق شدم و پریدم رو تخت.
که گوشیم صداش در اومد.
دیدم الین عه.
الین: الو سلام خره کجایی؟
یونا: عمارت.
الین: نقشت چیه؟
یونا: فعلا کنسله... وارد باندشون شدم... باید کمکشون کنم خودمو پیدا کنم.
الین: چی؟؟؟ یونا؟؟؟ داری با پای خودت میری تو تله لو میری احمق.
یونا: مجبورم الین. ولی نمیزارم بفهمن مطمئن باش.
الین: هوف اوکی بای.
قطعش کردم.
......
۲ ساعت گذشت.
که سرم تو گوشی بود.
خسته شده بودم کنجکاو بودم.
که جونگکوک اومد داخل اتاقم.
جونگکوک: چیخبر
یونا: میگم چیشد سولی؟
جونگکوک: الان حوصله ندارم بعدا میگم.
یونا: وایییییییی.
ویو تهیونگ.
بعد اینکه شکنجش دادم دیگه نای نداشت.
کل بدنش خونی بود. رو صندلی نشستم و بهش خیره موندم.
تهیونگ: خوبت شد؟ همین زودیا قراره بکشمت. الان که میری پیش جک ولی بعدا میکشمت. راستی رسیدی پیش جک سلام بهش برسون.
سولی: ا... ا.. ای
از رو صندلی بلند شدم.
به یکی از بادیگاردا گفتم ببرنش پیش جک.
از زیرزمین خارج شدم دستی به موهام کشیدم.
وارد عمارت شدم.
از پله ها رفتم و وارد اتاقم شدم.
درو بستم و لباسم رو در آوردم و رو تخت دراز کشیدم.
امیلی خیلی مشکوک بود.
انگار داشت یه چیزی رو مخفی میکرد.
باید بفهمم چیه.... ولی یه حس آشنایی نسبت به امیلی داشتم.
اه ولش باید لی یونا رو پیدا کنم.
............
شب شد.
ویو یونا.
هرکاری کردم جونگکوک بهم نگفت چیشد.
بعدش رفت عمارت خودش گفت که خیلی اینجا مونده باید بره عمارت خودش.
الان فقط منو و تهیونگ و خدمتکارا اینجا بودیم.
دلم میخواست برم پیش تهیونگ و ازش بخوام بهم بگه چیشده.
ولی غرورم اجازه نمیداد ببینمش.
گوشی رو برداشتم و شروع کردم به بازی کردن.
بعد چند مین در اتاق باز شد.
تهیونگ بود.
گوشی رو گذاشتم کنار.
پوزخندی زد و به چهار چوب در تکیه دادو بهم خیره شد.
یونا: چی باعث شده بیای اینجا؟
هیچی نگفت.
به سمت پنجره اتاقم رفت.
بازش کرد. صندلی رو برد پیش پنجره و به صندلی تکیه داد. چهار دکمه اول پیراهنش رو باز کرد و زیر لب گفت گرمه.
موهاش ریخته بود رو صورتش.
از رو تخت بلند شدم و با صورت تعجب کرده بهش نگاه کردم.
خنده ای سرد زیر لب کرد.
بلند شد.
به سمتم قدم برداشت.
من هی میرفتم عقب که به دیوار برخوردم.
نزدیکم شد و دوباره پوزخندی زد.
تهیونگ: بازم که ترسیدی.
یونا: نخیرم... الانم از سر راهم برو کنار.
تهیونگ: من مزاحمتم؟
صورتش رو نزدیک صورتم کرد.
امید وارم خشتون اومده باشه خوشگلا☆
- ۱.۴k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط