{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی کودک بودم، گاهی خودم را در گنجه مرباهای مادرم پنهان

وقتی کودک بودم، گاهی خودم را در گنجه مرباهای مادرم پنهان می‌کردم و
به زندگی فکر می‌کردم
گاهی دکتر می‌شدم،‌ گاهی خلبان و
گاهی معلم
و دست آخر یک لنگه کفشم را پشت
شیشه‌های مرباها پنهان می‌کردم و
فقط سیندرلا می‌شدم...
بزرگ‌تر که شدم نه دکتر شدم نه خلبان
نه معلم نه سیندرلا!
و تازه متوجه شدم زندگی در همان
گنجه مرباهای مادرم بود...

#نسرین_بهجتی࣫͝ 🍓

#عاشقانہ
#حس_خوب
#آموزنده
#انڪَیزشی

#𝒔𝒂𝒏𝒂𝒛_𝒌𝒉𝒂𝒏𝒐𝒎𝒎
دیدگاه ها (۰)

رُبما یُساق إليك قدرٌ منَ اللّٰه خیرٌ من کل أحلامكشايد معجزه...

شهریور عاشق انار بود اما هیچ وقت حرف دلش را به انار نزد آخر ...

به نامِ شهریور"دست‌پاچه فرزندِ سال"دست‌پاچه‌یِ بستنِ بارُ بن...

یا مَن یَسمَعُ أنینَ الواهنینای آن‌که ناله‌ی خسته‌دل‌ها را م...

بهترین راه برایِ درکِ زندگی، نه تحلیلِ آن، که تماشایِ آن با ...

‏شاید وقتی سن کمتری داری کمتر متوجه بشی، ولی هر چی می‌گذره ب...

📖💜🖋مادربزرگ با چارقدش اشکش را پاک کرد و گفت:آخ دلم میخواست ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط