پارت
پارت ۱.
دازای :اوداساکو🗣
بله¿
بزرگ ترین درس زندگیت از این دنیا چیه؟
"اول باید زنگی کردن رو یاد بگیری بعد خودت میفهمی"
یعنی میگی بیشتر آدما فقط هستن ودرصد کمشون زندگی میکنن
اوداساکو:نمیدونم میشه بهش گفت درصد کم یا یه همچین چیزی ،اما هرکسی که یاد بگیر چطور بازی کنه یاد میگیر چطور هم زندگی کنه
پرش زمامی <زمان حال>
دازای: ناکسوم <داداش چویا>بهم گفته بود از فئودور فاصله بگیرم اینم نتیجش. دستشو میزار روی سرشو موهای خودشو بهم میریزه
موری دستشو میزای روی میز و جدی تر از قبل شروع میکنه :دازای دنبال یه نقشه بگرد زمان زیاد داریم پس هرطور هست بینقص ترین وبهترین فکروبرکن اگه الان جلوشو نگیریم کل شهر وبعد تمام دنیا نابود میشه
فوکوزو:موری سان درست میگه،رانپو از دید یه شیطان بهش نگاه کن و سعی کن بفهمی قدم بعدیشون چیه بعد به دازای گزارش بده ودازای توهم سعی کن یه نقشه درست بچینی
ناکسوم دستش رومیار بالا:اهم ببخشید ولی تازگیا یه برگه رسید بدستم میگن که اونو سیگما اورد وازطرف فئودور
رانپو:سیگما ؟اون کیه دیگه
موری:یجورایی میشه گفت دست راست فئودور
دازای:خب چیا توی برگه بود
ناکسوم نامه رو از لای پروند زیر دستش میار بیرون و از روی سندلی به نشانه احترام بلند میشه صداشو درست میکنه و میگه :"ازبین تمام انسان های مهبت دار ۵تاشون برترینند .میدونید بهترین راه برای شکست دادن دشمنت چیه؟دوست شدن باهاش...وتمام
فوکوزاواکی:همیشه یه سرنخ ریز میزار جلومون تا سردرگم بشم
رانپو:اون همینو میخواد فئودور میخواد ما روی یک چیز تمر کز کنیم تا هواسمون از طعمه اصلی دور بشه
دازای:باید حواسون به افراد مهبت دار باشه از ریز تادرشتشون .
موری :درست میگی دازای
پرش زمانی<یک ساعت بد از جلسه>
ناکسوم :دازای چویا داداش کوچیک من اون تنها فرد توی خوانواده ای ماهست پدرم تمام تلاششو کرد تا دیگه چویارو از دست نده درست من مهبت ندارم و توی این موقعیت باید از برادر کوچیکم مواظبت کنم
دازای:هِح تادروز پیش یقمو گرفته بودی که مادشمنای قسم خورد ایم الان داری میگی مراقب داداشت باشم؟ یکم قیر منطقی نیست
ناکسوم : الان مقعیت فرق کرد اژانس کاراگاهی ومافیای بند باهم متهدن ،در ازاش چی میخای
دازای 'نیشخند میزنه و میگه:
۱-گذشته چویا رو بعدا بهم بگو
۲_هرکاری خواستم باش میکنم
ناکسوم به چشمای دازای خیر میشه و سرتکون میده به نشانه تایید
دازای روشو برمیگردونه و میر ومیگه :ناکسوم منتظرما تا دروز دیگه تمام اطلاعات روی میزم باشه
پرش زمانی<عمارت دازای اوتاقش>
دازای :اخیششش،بلاخر میتونم روی تخت عزیزم ولوشم و بخوابم ؛*زیر لب زمزمه کردن:دار همون طور که باید پیش میره.
خب یه اسباب بازی جدید قرار بیاد زیر دستم میدونم چطور باهاش رفتار کنم *خند شیطانی
دازای :اوداساکو🗣
بله¿
بزرگ ترین درس زندگیت از این دنیا چیه؟
"اول باید زنگی کردن رو یاد بگیری بعد خودت میفهمی"
یعنی میگی بیشتر آدما فقط هستن ودرصد کمشون زندگی میکنن
اوداساکو:نمیدونم میشه بهش گفت درصد کم یا یه همچین چیزی ،اما هرکسی که یاد بگیر چطور بازی کنه یاد میگیر چطور هم زندگی کنه
پرش زمامی <زمان حال>
دازای: ناکسوم <داداش چویا>بهم گفته بود از فئودور فاصله بگیرم اینم نتیجش. دستشو میزار روی سرشو موهای خودشو بهم میریزه
موری دستشو میزای روی میز و جدی تر از قبل شروع میکنه :دازای دنبال یه نقشه بگرد زمان زیاد داریم پس هرطور هست بینقص ترین وبهترین فکروبرکن اگه الان جلوشو نگیریم کل شهر وبعد تمام دنیا نابود میشه
فوکوزو:موری سان درست میگه،رانپو از دید یه شیطان بهش نگاه کن و سعی کن بفهمی قدم بعدیشون چیه بعد به دازای گزارش بده ودازای توهم سعی کن یه نقشه درست بچینی
ناکسوم دستش رومیار بالا:اهم ببخشید ولی تازگیا یه برگه رسید بدستم میگن که اونو سیگما اورد وازطرف فئودور
رانپو:سیگما ؟اون کیه دیگه
موری:یجورایی میشه گفت دست راست فئودور
دازای:خب چیا توی برگه بود
ناکسوم نامه رو از لای پروند زیر دستش میار بیرون و از روی سندلی به نشانه احترام بلند میشه صداشو درست میکنه و میگه :"ازبین تمام انسان های مهبت دار ۵تاشون برترینند .میدونید بهترین راه برای شکست دادن دشمنت چیه؟دوست شدن باهاش...وتمام
فوکوزاواکی:همیشه یه سرنخ ریز میزار جلومون تا سردرگم بشم
رانپو:اون همینو میخواد فئودور میخواد ما روی یک چیز تمر کز کنیم تا هواسمون از طعمه اصلی دور بشه
دازای:باید حواسون به افراد مهبت دار باشه از ریز تادرشتشون .
موری :درست میگی دازای
پرش زمانی<یک ساعت بد از جلسه>
ناکسوم :دازای چویا داداش کوچیک من اون تنها فرد توی خوانواده ای ماهست پدرم تمام تلاششو کرد تا دیگه چویارو از دست نده درست من مهبت ندارم و توی این موقعیت باید از برادر کوچیکم مواظبت کنم
دازای:هِح تادروز پیش یقمو گرفته بودی که مادشمنای قسم خورد ایم الان داری میگی مراقب داداشت باشم؟ یکم قیر منطقی نیست
ناکسوم : الان مقعیت فرق کرد اژانس کاراگاهی ومافیای بند باهم متهدن ،در ازاش چی میخای
دازای 'نیشخند میزنه و میگه:
۱-گذشته چویا رو بعدا بهم بگو
۲_هرکاری خواستم باش میکنم
ناکسوم به چشمای دازای خیر میشه و سرتکون میده به نشانه تایید
دازای روشو برمیگردونه و میر ومیگه :ناکسوم منتظرما تا دروز دیگه تمام اطلاعات روی میزم باشه
پرش زمانی<عمارت دازای اوتاقش>
دازای :اخیششش،بلاخر میتونم روی تخت عزیزم ولوشم و بخوابم ؛*زیر لب زمزمه کردن:دار همون طور که باید پیش میره.
خب یه اسباب بازی جدید قرار بیاد زیر دستم میدونم چطور باهاش رفتار کنم *خند شیطانی
- ۵۱
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط