{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امروز مجبور شدم به سربازی شلیک کنم که وقتی به زمین افتاد

امروز مجبور شدم به سربازی شلیک کنم که وقتی به زمین افتاد اسم زنش را صدا میزد ماریا...ماریا و بعد جلو چشمان من مرد. به گردنش آویزی بود که عکس عروسی خودش و دخترک کم سنی در ان بود، حدس زدم ماریا است. از خودم بدم آمد من معمولا پا افراد را نشانه میگیرم سعی میکنم آنها را نکشم فقط زخمی کنم تا دنبال ما نیایند.
اما وقتی پا سرباز را نشانه گرفته بودم ناگهان خم شد و گلوله به سینه اش خورد. حالا ماریا کوچکش چقدر باید منتظر او بماند. چقدر باید شال پیراهن گرم ببافد که یک روز مردش از جنگ برگردد. ماریا حتی نمی‌داند که مردش زیر باران برای آخرین بار اسم او را صدا زد. جنگ بدتر فکر بشر است. از بچگی فکر میکردم مگر ادم ها مجبورند با هم بجنگند و حالا میبینم بله گاهی مجبورند چون انها دستور جنگ را میدهند زیر باران نیستند میان گل‌ولای نیستند و با فکر چشمان سبز ماریا نمی‌میرند. انها در خانه گرم شان نشسته‌اند. بچه هایشان در استخر شنا میکنند و انها با یک خود نویس گران، حکم مرگ هزاران همسر ماریا ها را امضاء میکنند. راحت تر از نوشتن یک سلام....
دیدگاه ها (۴)

dark life = 18چند روز از آن شب جهنمی گذشته بود. ات دیگر مثل ...

007-پنهان در مه - پارت ۷۱

Fifteen

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 4| 2021 فلش بک |برای...

پارت پنج

پارت: 12 (بخش6) ساعت ١٢:٢٠ بامداد زاویه دید: زین**ماشینم را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط